تبليغاتX

.::نامه ای به معشوق::.

Yاگر تنهاترین تنها شوم بازهم خدا هستY

رواق منظر چشم من آشيانه توست.....كرم نما و فرود آي كه خانه خانه توست
    
 

  

افراد بازدید کننده از وبلاگ تا الان

Free Web Counter

  

  

***به وبلاگ نامه ای به معشوق خوش آمدید***

   

آهاي آقا... آهاي خانوم... يه شاخه گل ازم بخر... از همه نوع، از همه رنگ، هرچي دلت ميخواد ببر... اين يکي ياسه بخدا... به رنگ و روش نگاه نکن... تمومه ياسا سفيدن... اين يکي رنگ نيلوفر... اين گل سرخ نازنين... يه معرکست بيا ببين... شکفتنش دوباره بود... ماه رمضون، تو اون سحر... اصلا بيا اينو ببين... شقايقه، نفهميدي؟... شرمندتم سر نداره... يه شاهگله بدون سر... يه شاخه لاله هم دارم... ببين چه ناز و خوشگله... دو برگش افتاده زمين... به ضرب داس و با تبر... يه غنچه محمدي دارم برات، دل ميبره... شکوفه بود که چيدنش... گلچينا با تير سه سر... دسته گلاي ناز من زينت و تاج عالمن... بهاش يه قلب لرزونه... يه عاشقي، يه چشم تر... حالا اگه پسنديدي... هر کدومو خواستي ببر... تـو رو خـدا فـقط بگـو..... از *****گل نـرگـس***** چــه خبــر؟

مادر 

اي اسوه پايداري،

اي عصاره صبر و استقامت،

آنگاه كه پنجره نور بسوي من

 بازشد ، من درميان نگاه ها چشم هاي

تو را ديدم. آنگاه كه در گوشم اذان مي گفتي،

من محرابم را سجاده عشقت كردم. آنگاه كه تو چشم

در چشمم دوختي، و از شير جانت به من دادي، تو را الهه آسماني ديدم.

 آنگاه كه مانند پروانه به دورم مي گشتي وپرهايت مي سوخت

 وآه نمي کشیدی من عاشقت شدم و

ديوانه وار نگاهت مي كردم.وحال چگونه

من اين همه عظمت را به خاك 

بدهم،و تنها هديه ام به

تو اشك هايم

باشد.

کاش ای کاش میشد با حرارت خورشید ریشه های بیگانگی و تردید را سوزاند ..ای کاش میشد از قفس تنگ حسرت و اندوه به آسمان آبی آرزوها پر کشید و بر بالاترین قله ایثار و مهربانی آشیانه ساخت .ای کاش میشد با ریشه هایی از ایمان یا شاخه هایی از اعتماد و یکدلی با برگ هایی از تقوا و گلبرگ هایی از صفا و صمیمیت با هر چشمه ایی از عاطفه و مهر ومحبت در میان بوستانی از گذشت ومهربانی و دور از نامهربانی ها زندگی کرد

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

انسان آنقدر عمر ندارد که نيمي از آن را صرف نزاع و ستيزه کند

مهربانيهاي کوچک را فراموش نکن و تقصيرات کوچک را به ياد نداشته باش

کساني که تو را دوست دارند دوست بدار و کساني که تو را دوست ندارند هم دوست بدار چون ممکن است آنها تغيير کنند

بعضي آدما ممکنه هر روز بيان از کنارت رد بشن اما برات اهميت نداشته باشن،اما دليل نميشه که اونا بي اهميت باشن،بعضي آدما هم هستن که برات خيلي مهمن اما دليل نميشه که آدم مهمي باشن،اما چيزي که از همه بيشتر مهمه اينه که هر آدمي هر چقدر هم کم اهميت باشه حداقل برا يه نفر اهميت داره.....

اگه يکم فکر کني ميبيني زندگي ارزش زنده بودن رو نداره.اگه يکم بيشتر فکر کني ميبيني زندگي ارزش مردنم نداره،اما اگه خيلي فکر کني ميبيني مردن و زنده بودن ارزش فکر کردن رو نداره .هميشه يادت باشه چيزي که امروز داري شايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات پس هميشه سعي کن قدر چيزي که امروز داري رو بدوني و مواظبش باشي...

@@@.....................@@@@...........@@@.................@@......@@@@@@@@@..... @@@.................@@........@@.........@@@..............@@.......@@@................@..... @@@................@@..........@@..........@@@...........@@........@@@..........@........... @@@...............@@............@@...........@@@........@@.........@@@@@@@........... @@@...............@@............@@.............@@@.....@@..........@@@@@@@........... @@@..........@...@@..........@@...............@@@...@@...........@@@..........@........... @@@@@@@....@@........@@.................@@@.@@............@@@................@..... @@@@@@@......@@@@@......................@@@@..............@@@@@@@@@..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

      

               باغبان من باش! من آن نگاه سبز ياس سپيدم. رويشي بي دغدغه

                        بر سنگ بوته هاي عقيق و گلوگاه فرياد يک غرور بر

                             آواز هاي مغموم حنجره ات . بر آستان مخمل

                                  ديدگانت مرا فرياد کن و بر شمعدانی

                                              گل هايت مرا برويان

                                                باغبان من باش

                       

          اينکه تمام عشقت رو به کسي بدي تضميني بر اين نيست که اون

             هم همين کار رو بکنه...پس انتظار عشق متقابل رو نداشته

                  باش.....فقط منتظر باش تا اينکه عشق آروم آروم تو

                      قلبش رشد کنه و اگه اينطور نشد خوشحال

                                باش که توي دل تو رشد کرده 

                                 

امشب شب بی کسیه... یکی به دادم برسه... تنهاترین مرد زمین... امشب به آخر میرسه... امشب شب تنهاییه... سر رو روزانو میزارم...آخه تو اینجا نیستی و

غزل غزل گریه دارم... غزل غزل گریه دارم... غصه نشسته رو دلم...

هنوز برای شونه هات... ارزش اشکو قائلم ...حرفی نزن چیزی نگو

 فقط بزار گریه کنم...میخوام با بارون چشام ...

فاصله ها رو پر کنم .

وفاداری را از سیگار بیاموز ، با اینکه می داند زیر پا لهش می کنی تا انتها می سوزد،پاکی عشق را از معتاد بیاموز ، با اینکه می داند سیگار نابودش می کند،با تمام ذوق سیگار را می بوسد...سیگار از ذوق معتاد ، با هر بوسه شعله ور می شود...                          کاش پاکی انسان ها مانند سیگار و معتاد بود که برای هم می سوختند ولی کنار هم     می ساختند. 

 

آدم ها به هم گل مي دهند ، چون معناي حقيقي عشق در گل ها نهفته است . كسي كه بكوشد صاحب گلي شود ، پژمردن زيبايي اش را هم خواهد ديد . اما اگر به همين بسنده كند كه گلي را در دشتي بنگرد ، همواره با او خواهد ماند چون آن گل با عصر هنگام ، با غروب خورشيد ، با بوي زمين

خيس و با ابرهاي افق آميخته است

 

 

زندگي چيست؟                         

زندگي دخمه اي تاريک و طولاني است که هر چه بيشتر در آن غوطه مي خوري

به همان نسبت از آن بيزاري مي جويي،هر چه بيشتر ببيني مشمئزتر خواهي بود

و درپایان زندگی قماریست که جایزه اش(Dead)...........مرگ است.

 

 

  نمی خواهم بگویی دوستت دارم ... چون می گویی باران را هم دوست دارم اما    وقتی زیر باران خسته می شوی از آن فرار می کنی... می گویی آفتاب

را دوست دارم اما وقتی نور شدید آن تنت را می سوزاند

 از آن گریزان می شوی... می گویی نسیم را دوست

دارم اما وقتی نسیم تبدیل به باد میشود 

از آن نیز متفر می شوی...می خواهم

 مرا همچون قلبی که در سینه ات

می تپد دوست داشته باشی

 چون نمي تواني ازآن

 گريزان باشي

مانند نايي نباش که روزگار هر نوايي که مي خواهد در آن بنوازد

********

از آن جهت، عقربه ی ساعت را عقربه می ناميم که

زمان را نيش ميزند و می کُشد

********

هر وقت احساس کردی در اوج قدرتي، به حُباب فکر کن!

*********

درختان، ايستاده مي ميرند!

**********

هيچ وقت نگو فرصت ندارم تو همان زماني را در اختيار داري که فيثاغورث ،انيشتين،ارسطو و .... در اختيار داشتند

**********

در ميان هر سيب دانه اي است محدود.در دل هر دانه ،سيب نامحدود. چيستاني است عجيب ! دانه باشيم،نه سيب

**********

دنيا دو روز است يک روز با تو و روز ديگر عليه تو روزي که با توست مغرور مشو و روزي که عليه توست نااميد مگرد زيرا هر دو پايان پذيرند

 StyleDollz_Angel52

در بيمارستانی دو مرد بیمار در يک اتاق بستری بودند.

يکی از بيماران اجازه داشت که  هر روز بعد از ظهر يک ساعت روی تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود .

اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکانی نخورد و پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت می کردند. از همسر. خانواده . خانه . سربازی يا

تعطيلاتشان با هم حرف می زدند.

هر روز بعد از ظهر بيماری که تختش در کنار پنجره بود می نشست و تمام چيزهايی که بيرون از پنجره می ديد برای هم اتاقيش توصيف می کرد.

بيمارديگردرمدت اين يک ساعت.باشنيدن حال وهوای دنيای بيرون.روحی تازه

می گرفت.مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت.

اين پارک درياچه زيبايی داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا می کردند و کودکان

با قايقهای تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن منظره ی زيبايی به آنجا

بخشيده بودند و تصويری زيبا از شهر در افق دور دست ديده می شد.

مرد ديگر نمی توانست آنها را ببيند. چشمانش را می بست و اين مناظر را در ذهن

خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

يک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود. جسم بی جان مرد کنار

پنجره را ديد که در خواب و در کمال آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد

و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد ديگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را برايش

انجام داد و پس از اطمينان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به

دنيای بيرون از پنجره بياندازد. حالا او ميتوانست زيباييهای بيرون پنجره را با چشمان

خودش ببيند. هنگامی که از پنجره به بيرون نگاه کرد .

با کمال تعجب با يک ديوار بلند آجری مواجه شد .

مرد پرستار را صدا زد و از او پرسيد : چه چيزی هم اتاقيش را وادار می کرده تا

 چنين مناظر دل انگيزی را برای او توصيف کند ؟

پرستار پاسخ داد : شايد او می خواسته به تو قوت قلب بدهد.

چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتی نمی توانست آن ديوار را ببيند

عشق چیزی است که بیشتر از هر چیزی داشتنش را دوست داریم و بیشتر از هر چیزدادنش را دوست داریم و هیچ کس نمی تواند دریابد که عشق همان چیزی

است که همواره داده میشود و پذیرفته نمی شود .        «جبران خلیل جبران»

 

   

آرزو میکنم که به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی

به انذازه کافی بکوشی تا قوی باشی...به اندازه کافی

اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی

و به اندازه کافی امید داشته باشی

تا خوشحال بمونی

    .

تاخیر معشوق از نظر عاشق معمولا نه گناه است نه عقوبت

 چاشنی عشق کششی است که لطف دلبری

را افزون می سازد

هنگامي که هنوز چيزي براي بخشيدن داري،هرگز نا اميد نشو. هيچ چيز واقعا به پايان نمي رسد تا لحظه اي که خودت دست از تلاش برداري. از مواجه شدن با خطرات نترس؛زيرا بدين ترتيب فرصت مي يابي که بيا موزي چقدر بايدشجاع

 باشي. با گفتن اينکه :"يافتن عشق غير ممکن است"

 مانع ورود عشق به زندگي خود مشو

شما نمی توانید کسی را وادار کنید که دوستتان بدارد اما می توانید

به فردی تبدیل شوید که دوستش دارند. هرگز دوست قدیمی

را از دست ندهید زیرا جانشینی برای آن نیست

 دوستی مانند شراب است

 هر چه کهنه تر بهتر

 

نه هفت طبقه آسمان و نه هفت طبقه  زمین برای جا دادن خداوند کافی نیست

ولی قلب انسان  به تنهایی می تواند او را در خود جای دهد.

 پس مراقب باش که هیچ گاه

دل کسی را نشکنی

 

بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یه سکو آروم بشینی

و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی

که بهترین گفتگوی عمرت

رو داشتی

ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم ولی در عین حال

تا وقتی که چیزی رو دوباره به دست نیاریم نمیدونیم

چی رو از دست داده بودیم.

در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد...در یک ساعت میشه

یکی رو دوست داشت...در یک روز میشه عاشق شد

ولی یک عمر طول میکشه تا

 کسی رو فراموش کرد

دنبال نگاهها نرو...چون ميتونن گولت بزنن......دنبال دارايي نرو.....چون کم کم افول ميکنه دنبال کسي باش که باعث بشه تو لبخند بزني......چون فقط با

يه لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن کرد....کسي

رو پيدا کن که تو رو شاد کنه

بر ساحل منشین تا فقط شاهد غرق شدن تجسم عشق باشی .تن را به موجها بسپارو دل را به دریا بزن. بگذار برای نجات قسمتی از خویشتن خویش

تلاش کرده باشی هر چند خود را به غفلت و از روی

خودخواهی به آب انداخته باشی.

دقایقی توی زندگیت هستن که دلت اونقدر برای کسی تنگ میشه که میخوای اون رو

از تو رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی...رویایی رو ببین که

میخوای...جایی رو برو که دوست داری...چیزی باش که میخوای

باشی...چون فقط یک جون داری و یک شانس برای

اینکه هر چی رو دوس داری

انجام بدی

همیشه خودتو جای دیگران بذار...اگه حس میکنی چیزی ناراحتت میکنه

مسلما بقیه رو هم آزار میده...یادت باشه که شادترین افراد

لزوما بهترین چیزها رو ندارن...اونا فقط از اونچه تو

راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن

شادی برای اونایی که گریه میکنند و یا صدمه می بینند زنده است

برای اونایی که دنبالش میگردند و اونایی که امتحانش کردن

چون فقط اینها هستن که اهمیت دیگران

رو تو زندگیشون می فهمند.

عشق با یه لبخند شروع میشه...با یه بوسه رشد میکنه و با اشک

تموم میشه...روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش

شده شکل میگیره...نمیشه تا وقتی که دردها و

رنجها رو دور نریختی توی زندگی به

درستی پیش بری


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه گذاشتن سدي
 در برابر روديست که از چشمانت جاريست
 عميق ترين درد در زندگي مردن نيست
 بلکه پنهان کردن قلبي است که به
اسفناک ترين حالت
شکسته شده 

دقایقی توی زندگیت هستن که دلت اونقدر برای کسی تنگ میشه که میخوای اون رو

از تو رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی...رویایی رو ببین که

میخوای...جایی رو برو که دوست داری...چیزی باش که میخوای

باشی...چون فقط یک جون داری و یک شانس برای

اینکه هر چی رو دوس داری

انجام بدی

افسوس که عشق جاودانه نیست.عشق گل سرخیست که طاقت طوفان را ندارد. عشق یک خاطره سبز است که از آمدن پاییز : فردا اگر ز راه نمی آمد من تا ابد کنار تو می ماندم من تا ابد ترانهء عشقم را در آفتاب عشق تو می خواندم در پشت شیشه های اتاق تو آنشب نگاه سرد سیاهی داشت دالان دیدگان تو در ظلمت شب گوئی به عمق تو راهی داشت لغزیده بود در مه آئینه تصویر ما شکسته و بی آهنگ موی تو رنگ ساقه ء گندم بود موهای من ، خمیده و قیری رنگ رازی درون سینهء من می سوخت می خواستم که با تو سخن گوید اما صدایم از گره کوته بود در سایه ، هیچ ، بوته نمی روید

نامه ای به معشوق

سلام ای خدای مهربون...سلام ای خدای توانا...من مصطفی هستم.

خدایا منو میشناسی؟ اونی که بهت نامه میده.اونی که هی سرت ر و درد میاره.

منم مصطفی. همونی که بهت نامه داد و جواب ندادی.

سخته برات جواب بدی خدا؟...سخته با من حرف بزنی؟

خدایا تو منو آفریدی... دوست دارم به حرفام گوش بدی...دردم رو بشنوی.

دیروز وقتی نشسته بودم تو تنهایی دلم گرفت.

وقتی فکرش رو میکنم که رفت و تنهام گذاشت دلم می شکنه.

بی خودی چشمام پر اشک می شه

یکی از دوستام می گفت:بابا برو پی کارت .رفته که رفته

تو زندگیت رو کن و اصلا فکرش رو هم نکن.

اونی که رفته دیگه هیچوقت نمیاد.

اما من بهش می گم

دوست داشتن و عاشق شدن راحته... اما دل کندن خیلی سخته.

خدایا دل کنده ام از همه کستنها امید من تویی و بس.

می ترسم خدا... می ترسم از روز جزاکه به خاطر عاشقی من رو عذاب کنی.

خدایا آزادم کن از این همه غم و درد.خدایا چرا من دیگه عاشق نمی شم؟

چرا دیگه کسی رو دوست ندارم؟خدایا خیلی ساده باهات حرف می زنم.

بی ریا چون می دونم راز داری ...آخه اینقدر دو رویی و ریا زیاد شده

که نمی شه حرف دلت رو به کسی بگویی

خدایا شاید خودت برای این دوستی نداری و تنهایی که به کسی اعتماد نداری.

خدایا می دونم رفته. می دونم دیگه نمیادو کس دیگه ای رو می خواد

اما چه کار کنم.؟دوستش داشتم الان هم دوستش دارم

خدایا منو تنهام گذاشت هیچ وقت تنهاش نگذار...

خدایا دلتنگم کرد هیچوقت دل تنگش نکن..

خدا یا اون به من نامردی کرد هیچ وقت نگذار طعم تلخ نامردی رو بچشه.

آخه خیلی سخته ،فکر نمی کنم بتونه تحمل کنه.

آره خدا من خیلی ساده هستم چون راحت عاشق شدم و راحت هم شکست خوردم.

خدایا کمکم کن کمکم کن کمکم کن

خدایا در دنیا من هیچی ندارم... هیچ کسی رو ندارم فقط تو رو دارم.

خدایا تنهام نگذار...خدایا نیم شکسته دیگه صدایی نداره.

خدایا تارم بی تار شده، زندگیم تار شده. زندگیم سخت شده

دیگه تحمل ندارم.

خدایا اگه مستی گناه نبود تا ابد مست می شدم.چون میگن مستی و راستی.

خدایا باهات درد دل کردم تو هم جوابی بهم بده.

جواب هم ندادی لااقل توی دلم نور عشق و ایمان رو روشن کن تا شاید بتونم دوباره زندگی کنم.

خدایا اشتباه فکر نکنی من شکایت نمی کنم فقط ناراحتم از دست مردم و دنیا.

همین و بس...

نامه ای از طرف آشنای امروز

فراموش شده فردا...

مصطفی

اما خدا اگه بالاي كوهها باشي

                            زير درياها باشي باز هم

                                   (((((((((( دوستت دارم ))))))))))

سخنانی ماندگار ::: حقایقی انکار ناپذیر ::: رموز جاودان زندگی

 

نخستین انسانی که به جای پرتاب سنگ، فحش داد، آغازگر تمدن بشری بوده استSigmund Freu

اگر کودکی مان را روی زمین نگذرانده بودیم، هرگز نمی توانستیم زمین را دوست بداریمGeorge Eliot

زندگی خیلی ساده است ، ولی ما اصرار داریم که آنرا دشوار سازیم.

 «کنفوسیوس»

ما هرگز بزرگ نمی شویم ، فقط یاد می گیریم که در اجتماع چگونه رفتار کنیم".

«Bryan White»

هيچ چيز بهتر از کار کردن بجای غصه خوردن ، آدمی را به خوشبختی نزديک نمي‌سازد." «موريس مترلينگ»

هر کودکی هنرمند است. مشکل این است که چطور وقتی بزرگ می شویم هنرمند بمانیم ." «Pablo Picasso»

ميانه‌روی در خرج يک نيمه معيشت است ، دوستی با مردم يک نيمه عقل و خوب پرسيدن يک نيمه دانش." «رسول‌اکرم(ص)»

انسان نباید از مرگ بترسد. چیزی که انسان باید از آن بترسد، هرگز شروع نکردن زندگی است." «Marcus Aurelius»

خلاقیت یعنی اینکه به خودت این اجازه را بدهی تا اشتباه کنی. هنر یعنی دانستن اینکه کدام اشتباه را نگه داری ." «Scott Adams»

نمی‌توانيم کاری کنيم که مرغان غم بالای سر ما پرواز نکنند اما می‌توانيم نگذاريم که روی سر ما آشيانه بسازند." «ضرب‌المثل چينی»

مغرور اگر کوچک نبود مي دانست که بزرگی در تواضع است .

تحمل و بردباري بالاترين حد جسارت است. «پاستور»

بهتر است غرورتان را به خاطر کسي که دوستش داريد از دست بدهيد تا اين که او را به خاطر غرورتان از دست بدهيد ..!!.::تولستوی::. 

لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم ؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند.»دکتر شریعتی«

عشق ما را مي کشد تا دوباره حياتمان بخشد

 

.:: نامه ای به خدا ::.

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای  که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!!

                     روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

                 همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

                       ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

                      گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند

                       آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

                    عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند

                    خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد

                       عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

 

                      

 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

 دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي،  ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»    

 سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. 

 دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. 

 سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. 

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

 زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده 

بود...آهسته آنرا خواند:                                                            

      «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

                          

                  اونروز که فرياد زدي دوستت دارم  گفتم بلندتر نمي شنوم

                   ولی امروز که توی گوشم آروم گفتي ديگه دوستت ندارم

                                    گفتم آروم بگو بقیه میشنوند            

              

                               دل آدما مثل يك جزيره دور افتادست

                  اينكه كي واسه اولين بار پا به جزيره ميزاره مهم نيست

                        مهم اون كسيه كه هيچوقت جزيره رو ترك نكنه

            

                                         با غبان من باش!

                                  من آن نگاه سبز ياس سپيدم.

                رويشي بي دغدغه بر سنگ بوته هاي عقيق و گلوگاه فرياد

                           يک غرور بر آواز هاي مغموم حنجره ات 

   بر آستان مخمل ديدگانت مرا فرياد کن و بر شمعداني گل هايت مرا برويان

           

        ما زمان زيادي صرف مي کنيم تا کسي را به خاطر دوست داشتن پيدا کنيم

                            يا خطاي کساني را که دوست داريم بگيريم.

      اما چه خوب مي شد اگر اين زمان را براي بيشتر محبت کردن صرف مي کرديم

           

روزگار عجیبی است...کسی که تو دوستش داری دوستت نمیدارد...کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمیداری...اما اگر دو نفر همدیگر را دوست داشته باشند به رسم و آئین عشق به وصال یکدیگر نخواهند رسید و این رنج است.

                              زندگي آب راهه اي است به نام وفا...

                                    ميريزد به جويي به نام صفا...

                                     ميرود به رودی به نام مرگ 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

بسم‌الله الرحمن الرحيم

 

به نام رب مهدي آل محمد
درد دل نامه اي براي آن كه عنايتش هميشه جاري است .
مو لا ي من ديگر رمقي برايم نمانده است .هر روز كه مي گذرد انتظار بيشتر ا زپيش امان ا ز من مي گيرد .آقا خسته ام خسته وگويا هر چه به روز ميلا دت نزديك تر ميشود خستگي ودلتنگي ام بيشتر ميشود .
گفته اي كه در دلهاي خسته خانه داري . به مادرت زهرا كه من هم دلي خسته دارم ولي با اين وجود هنوز هم قدوم مبا ركتت را در خانه دلم حس نمي كنم .
ميدانم كه غبار وجودم را گرفته .سردي گرماي وجودم را قبض كرده .اما اي نور تو كه مي تواني در وجود من بتابي وگرمش كني وبا فروغ وطلوع زيبايت رخوت وسستي ام را به قيامي قطعي مبدل نمايي .
مولاي من ! اين روزها چشمانم مرا بيشتر مي آزارد .آذين كوچه وخيابان داغ دلم را زنده ميكند .
جشن تولد براي كسي كه سبب طول غيابش اعمال من وامثال من است .
بگو مولاي من در كدامين سرزمين به دنبالت بگردم .تا به كي در بيابان وجودم از براي ديدار وصالت بدوم .
بيا ودستي بر سرم بكش .سراپاي وجودم اشتياق پر التهابي است كه با نزديك شدن نيمه شعبان بيشتر وبيشتر مي شود . آقا ! چقدر دوست دارم كه سرم را بر دامانت بگذارم وتا ميتوانم گريه كنم .
گريه اي به قدمت 1170 سال انتظار تو .
به زودي او مي آيد تا تو خدايت را راحت تر صدا بزني واين جا ست كه انتظار مفهوم مي يابد پس العجل العجل العجل يا مولاي يا صاحب الزمان

 

 

خواب دید که در کنار ساحل با خدا قدم میزند.

در آسمان تصویری از زندگیش جلوی چشمانش آشکار شد و در هر صحنه روی شنها دو جای پا دید.یکی متعلق به خودش و دیگری متعلق به خدا.

وقتی که آخرین صحنه زندگیش از جلوی چشمانش گذشت بر گشت و به جای پای روی شنها نگاه کرد.

متوجه شد لحظاتی در زندگیش بوده که تنها یک جای پا روی شنها وجود دارد.همچنین متوجه شد که آنها در سخت ترین و دشوارترین لحظات زندگیش اتفاق افتاده.

این واقعا ناراحتش میکرد.پس برای رفع ابهام از خدا سوال کرد:خدایا تو فرمودی اگر همراه تو باشم و راهت را دنبال کنم در تمام طول راه با من خواهی بود ولی متوجه شدم که در سخت ترین لحظات زندگیم فقط یک جای پا وجود دارد.

نمیدانم چرا زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم تنهایم گذاشتی؟!

خدا فرمود:فرزند عزیزم!...

تو را دوست دارم و هرگز تنهایت نمیگذارم.اگر در لحظات سخت و طاقت فرسای زندگی فقط یک رد پا میبینی بدان که من در آن لحظات تو را به دوش کشیدم.

بنام آنکه آشنایی را با سلام...محبت را با نگاه و جدایی را با اشک آفرید

 

مولايم !

 در کدامين جمعه مي آيي ؟
اي آشناي غريب که لحظه لحظه ي عمرم با تکرار انتظار تو پيوند خورده است .
 وقتي تو بيايي همه ي شهر آذين ميشود و همه ي سجاده ها پر از نماز شکر .
حتي مناجات درختان را مي توان شنيد
لا حول و لا...
آنگاه ، خيابان لبريز از انتظار ، به قدم هايت بوسه خواهد زد و همه کلمات در وصف آمدنت ناتوان مي مانند و هيچ قلمي طرح نبودن تو را رسم نخواهد کرد و وقت طلوعي بي وقت مي رسد و ستاره ها از خوشحالي به پابوس تو مي آيند.
الهي...

 درشگفتم از آن كه كوه را ميشكافد تا به معدن جواهر دست يابد و خويش را نمي كاود تا به مخزن حقايق برسد .
الهي...

 اين آدم نماها كه از خوردن گوشت بره ي گوسفند تا بدين اندازه درنده اند اگر كه گوشت گرگ و پلنگ را برآنان حلال مي فرمودي چه مي شدند؟!
الهي...

 واي بر ما كه اگر از تو نترسيم و از ما بترسند...
بارلاها...

باز هم جمعه باز هم نا اميد شدن از انتظار باز هم نيامدن معشوق...
خدايا...

 آيا رنج و درد انتظار حق اين عاشقان است؟؟؟؟!!!!!
مولايم...

 اي جان من به فداي تو اگر نديده رويت را بميرم چه كنم ؟؟؟؟
 اگر لايق جان دادن در راهت را پيدا نكنم چه كنم؟؟؟
به چه رويي گويم عاشق معشوقي همچون تو شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مولایم...
این عبد کوچک و ضعیف را فراموش نکن
باز هم در هر سحرگاهان به انتظار آمدنت مینشینم ...
تا باز آیی.

 

 

از دریایی که عشقش بی پایان است پرسیدم:ای دریا...

به دنبال گمشده ای می گردم که اکنون در این جهان چشم انتظارش هستم...

دریا گفت:ای مسافر غریب...نام و نشانش چیست؟

گفتم شخصی زیبا و خنده رو با قلبی مهربان...

دریا گفت:او به هنگام عبور از این کرانه در اعماقم غرق گشت.

وقتی به او گفتم که پیامت به عشق گرامیت چیست گفت:به او بگویید...دوستش دارم...ولی منتظرم نماند...

چون راهی را که رفته ام هیچ برگشتی ندارد.

 

Join Taranehha Groups

وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه

 
              وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ......
 
             وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي
 
             وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..
 
             وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه ....
 
             وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني...
 
            وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه
 
            وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي
 
           ووقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد
 
          چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه....
 
          

تفاوت عاشق بودن و دوست داشتن

 

۱:)هنگام ديدن کسي که عاشق اوهستيد تپش قلب شمازيادشده و هيجان زده ميشويد درحالي که وقتي کسي راکه دوست داريد مي بينيداحساس سروروشادماني به شما دست مي دهد.

۲:)وقتي به کسي که عاشقش هستيدنگاه مي کيندخجالت مي کشيدولي وقتي فردي که دوستش داريد را مي بينيد به اولبخند ميزنيد.

 ۳:)وقتي درکنارمعشوق خودهستيد نمي توانيد هرانچه را درذهن داريد برزبان اوريداما درمورد کسي که دوستش داريد اينطورنيست.

۴:)درمواجه شدن با کسي که عاشقش هستيد دست وپاي خودراگم مي کنيد درصورتي که درمقابل کسي که دوستش داريد مي توانيد ابراز وجود کنيد.

۵:)وقتي معشوقه شما گريه مي کند شما هم گريه مي کنيد ولي وقتي کسي که دوستش داريد گريه مي کند به او قوت قلب مي دهيد.

۶:)احساس عاشق بودن و درک آن درنگاه است ولي دردوست داشتن کلامي است.

 

هنوز معنای باران نفهمیدم که بر اسمان دلم باریدی

هنوز معنای محبت را نمی دانستم که تو در کنج دلم جای دادی

نمی دانم تو را به چه چیز صفت دهم

 با کدام گل سرخ جواب محبتهای تو را کنم

هنوز معنای عشق نمی دانستم که تو با عشق ورزیدن به من عشق را نشان دادی

وقتی قلم در دست داشتم تا به جای گل سرخ نامه ای برایت بنویسم

هیچی به ذهن نمی رسید به جز اینکه بگویم

دوستت دارم

پس فرصتی برای عاشقی من بده

Image hosted by TinyPic.com

ای پاکترین واژه ی هستی
ای آتش دل نوای مستی
بازا که شکست حرمت دل
بشکن به شراره چشم پستی
بازا که دلم به خون قرین شد
آوازه ی عاشقی همین شد
 
                  ای پاکترین واژه ی تقدیر
                  ای رنگ حقیقت از تو تفهیم
                  بازا که دل از تو می نویسد
                  ای نقش زمانه از تو تصویر
                   
                                    بازا که شب از ستاره خالیست
                                    افسون شده خاک آشنا نیست
                                    چشمان فلک تنگ و حقیر است
                                    بازا که زمانه مهربان نیست
                                    
                                                         بازا بازا دوباره بازا
                                                         بازا که صدای دل غمین است
                                                          آوازه ی عاشقی همین است
                                                           

                        

  

پروردگارا ای محبوب محبان و ای معشوق عاشقان

عارفان عاشق در تمام مسیر حیات، چشم به هم زدنی از تو غفلت نکردند و لحظه ای  بی یاد تو به سر نبردند و یار و یاوری جز تو نگرفتند و بر کسی به غیر تو تکیه نکردند و روی به سرایی جز سرای تو و کویی جز کوی عشق تو نیاوردند.

ای خدا به این بنده ناچیزو از راه مانده معرفت عطا کن و بندگان پاک باخته ات را به من بنما و شناختن عاشقان سراپا محو وصالت را نصیبم کن و از باده ی محبتت به کام تشنه ی من بچشان و شمع پر نور عشقت را در خانه ی تاریک دلم روشن فرما.    الهی آمین

 الهی ای صفای روح و جانم                    عنایت کن که من بی خانمانم

 دلم از عشق کویت شاد گردان                ز هر قیدی مرا آزاد گردان

 بسوزان این دلم را در غم عشق              روانم زنده بنما از دم عشق

        

              

مفرد مذكر غائب

مولاي من...مولاي نيكوي من...

دلم از ثانيه هاي كه بي تو بوي مرداب مي دهند به تنگ آمده است.روزها عجيب درد بي صاحبي مي كشند و لحظه ها چه بي شكيب حضور سبزت را به انتظار نشسته اند.

 اي مولاي آسماني!ما در اين جهان احساس غربت مي كنيم...

بگذار فرياد كنيم غربتي را كه ميراث چهارده قرن پيش است...فريادهايي كه در حنجره تاريخ گم شده اند.

اما ما!!!

درياب كلماتمان را كه يك يكشان با اشك و درد و نياز و انتظار در هم آميخته اند،درياب چشمهايي را كه هر سحرگاه بي اختيار مي گريند و دلهايي را كه هر آدينه،از اعماق احساس خويش فرياد بر مي آورند...«ايْنَ الطالِبُ بِدَمِ المَقتولِ بِكَرْبَلا».

اي مهدي منتظر!نبض انتظار به شماره افتاده است.دريابمان كه بي تو نه عشق را مفهومي خواهد بود و نه زيستن را فرجامي.

 

اي منتظر غمگين مباش،قدري تامل بيشتر

                               گردي به پا شد در افق،گويي سواري مي رسد

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1384ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

دنیای ما آدما

همه چی تو دنیای ما آدم ها معنی خودش رو یا عوض کرده یا از دست داده. ما آدما خیلی مرموز و عجیب شدیم. کارای عجیب و غریبی که خودمون هم بعضی وقتها ازش سر در نمیاریم و توش میمونیم. جالبه مگه نه؟!!!
تو زندگی ما آدما, معنی همه چیز عوض شده یعنی عوض شون کردیم!! الان ها دیگه بودن معنی نبودن میده و نبودنها، بودن. بعضی وقت ها، شبها به روشنی روز و روزها تاریکتر از شب. دیگه کارهای خوب کردن و خوب بودن شده بی کلاسی و باعث شرمندگی و سر افکندگی. زور و ظلم و قلدری و وقاحت شده برازندگی و افتخار ما آدم های امروز
.
دیگه گذشت اون زمون که پدر و مادر ها تو گوش بچه شون اذان و اقامه می خوندن و قصه عشق علی و فاطمه براشون تعریف می کردن !!! الان قصه راهزنهایی که سر همدیگر رو زیر آب میکنن و آدم فضایی ها که میان و زمین رو تسخیر میکنن, شده قصه و دنیای بچه ها. همون بچه هایی که اون زمون با شنیدن اذان مغرب دست مادر هاشونو می گرفتن و با یه چادر سفید گل گلی می رفتن مسجد محل! الان همون بچه ها دست بچه های خودشونو گرفتن و با روسری های گلی من گلی میرن پارک و سینما!!!
اون حوض کوچولوی آبی رنگی که با یه سطل قرمز آبش رو خالی می کردیم سر شمعدانی ها,الان جاشو با سونا و جکوزی عوض کرده. اون جارو و مرمری که جلوی خونه ها رو بعد از نماز صبح آب و جارو می کرد جای خودشو عوض کرده با تی کشیدن ساعت نه-ده و لنگه ظهر. دیگه اون زمون که با یه مشت نخود و کشمش یه دنیا شادی به بچه ها هدیه میدادی گذشت حالا با تمام پاستیل ها و پفک های دنیا هم نمی تونه اون شادی رو به بچه ها هدیه بدی!!! 

 Beautiful_Roses...

ای کاش هرگز سه چیز به وجود نمیومد

 غرور ,دروغ ,عشق

اون وقت هیچکی مجبور نمیشد به خاطر عشق

واز روی غرور به معشوق خود,دروغ بگه.

بارالها !

بارگاهت رفيع و بلندمرتبه است و فريادم را نمي شنوي ؟!

فريادي كه از عمق جانم بر مي خيزدو گوش فلك را كر مي كند، نمي شنوي ؟!

ديوارهاي قصر آسمانيت ، پژواك صدايم رابه گوشت نمي رساند ؟

ياشايد ملائك مقرب درگاهت ،

گريه هاي شبانه وبي قراري هاي سحرگاهانم را  برايت نمي گويند ؟!

تابه كي حلقه بردرهاي بستة آسمانت بكوبم ؟!

تابه كي دستان زخمي و رنجورم را به سوي آسمان آبي لطفت درازكنم ؟

تابه كي برآبها سجده كنم، برخاكها بوسه زنم ،

بي هيچ پاسخي ؟

مهربانا !

چشمهاي اشكبارم ملتمس نگاه گرم تو و لبان بي لبخندم

منتظر لبخند مهربان توست .

نگاه گرم ولبخند مهربانت را چون هميشه تقديمم كن ،

تاباز هم عبد مطيع عاشقت باشم

 

.::یک شاخه گل ::.

 

چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند

محیط آنچنان آرام و بی صدا بود که میشد به صحبت هایشان گوش داد.

اولی گفت: من صلح هستم کسی نمیتواند مرا برای همیشه روزی نگاه دارد

من مطمئنم که خاموش می شوم.

 لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت.

دومی گفت: من ایمان هستم , وجود من براي بعضيها ضروری نیست 

چندان مهم نیست که روشن باقی بمانم؛

سخنش که به انتها رسید نسیم ملایم وزید وآنراخاموش کرد.

سومی با ناراحتی گفت: من عشقم ؛ من توان روشن ماندن را ندارم

مردم مرا به کناری نهاده اند و ازاهمیت من بی خبرند.

زمانی طول نکشید که او هم خاموش شد

ناگهان کودکی وارد شد و گفت: شما ها چرا خاموشید؟

شما هر سه باید روشن باشید وبعد آرام گریست.

در این لحظه شمع چهارم گفت: تا زمانی که من می درخشم می توانیم

شمع های دیگر را روشن کنیم.

 من امیدهستم...

کودک با چشمان درخشان شمع امید را بر داشت و با آن

شمع های دیگر را روشن کرد.

 

«الهی هیچگاه زندگیتان بدون امید نباشد»

 

                    

            از ميان آواز قناريها آواز يک دل غمديده را بشنو

            از ميان سوت چکاوکها صداي ناله مرغ اسير را بشنو

            از ميان هياهوي باد صداي هو هو کردن عارفي را بشنو

            از ميان آواز قناريها آواز يک دل غمديده را بشنو

            پشت اين روز اين همه تلالو نور

            شب بي پرده و تاريک نمايان است

            همه آنجا در مرداب سرنوشت غوطه ورند

            همه اينجا روي خوشي خانه زدند

            اي گل ياس بيا ما هم به ياد شبزدگان پر پر شويم

            بيا ما هم از پشت اين پرده زيبا زشتي آنها را ببينيم

            اي گل پيچک تاب بخور و دست آنها را بگير

            من اينجا منتظر غروبم

            نگهبان خورشيد طلاييم

            تو آنجا نجات ده آنها را

            فقط کمي شتاب کن

            بگزار آنها خورشيد را ببينند

خدا یا مرا دریاب

خدایا ......اين دل خسته تا هميشه در آسمان عشق تو پرواز ميکند

تو آنقدر بزرگی که کوچکی و حقارتم را می گسترانی و زنده ميگردانی

من غريب و نا آشنا در کوچه پس کوچه های مبهم زندگی گم گشته ام

و تو آشنايی و راهنما...

خدایا راهم را نشانم بده

خدا یا امید را به زندگیم برگردان

خود ميداني كه زندگی ام به یک مو بند است...

خود به خوبي ميداني دردي را كه گلويم را گرفته و اين بغض سنگين را

خود ميداني شكسته شدن تمام وجودم را

جسم خسته ام را دریاب که به دستهای نوازشگر تو محتاج است

روح سرکش و طغیانگرم را آرام کن که در پی ات شبها بی قرار و بی تابست

قلب پر تپشم را حس کن که برای رسیدن به اوج تو چه نامنظم در سینه ام در تقلاست!

چشمهای غمگینم را ببین که پیوسته برای دیدنت عاشقانه در انتظار است

بغض گلویم را بگیر که این همان درد دوری و دلتنگی است

آتش این وجود نگرانم را خاموش کن که آفت بزرگی از نگرانی در تن ضعیف و بیمارم است

و به من اطمینان ببخش که به حال خود رهایم نمیکنی...

اينک سوار بر مرکب اميد به سوی تو می آيم ،

به سوی تکيه گاهی که ويران نمی شود ،

به سوی امیدی که ناامیدی در آن معنایی ندارد

دورها آوايی است که مرا می خواند...

ای امید دیروز وامروز وفردای من

 کمکم کن

 

هي رفيق با توام...!!!!  

شناختي؟

منم ديگه همون مصطفاي قبلي

هي مي نويسم...

     هي انتظار مي كشم...

                     هي مي خندم...

                                        هي ...

رفيق با توام...!

رفيق شبهاي تنهاي من.. !

حالا ..!

هي من بنويسم.. هي بگم.. هي بخونم.. هي گريه كنم...

و هي هزار روز بگذره از اين هي هاي من...

هي رفيق خوب من...!

مي نويسم...

         از شادی ها....

                     از طبيعت...

                              از خنده هام...

                                              از تو..

 

اونقدر اينجا از دلتنگي ها, تنهايي ها از بي مهري روزگار و بي وفايي ها نوشتم كه ديگه خودم هم خسته شدم..

حالا می خوام كمي استراحت كنم و دنيا رو از اون روي سكه هم ببينم.

 من با صراحت كامل مي گم همه آدم ها روزهاي خوبي و خوشي داشتن تو زندگيشون...

روزهايي كه حاضرن همه هستيشون رو بدن تا فقط يكبار ديگه برگردن به اون روزها...

 پس نميشه منكر خوبي ها و قشنگی هاي زندگي شد...

 من خودم بارها  روزهاي خوب و شاد زندگيم رو اينجا ثبت كردم.... نوشتم ... نوشتم.       

روزهاي عاشقيم رو نوشتم...روزهاي سخت دلتنگيم رو نوشتم...روزهاي بد و خوب زندگيم رو نوشتم     

نوشتم...چون كسي نبود كه مستقيم باهاش حرف بزنم و سنگ صبورم باشه و شما خوانديد و همراه من بوديد....

همه آدم ها  يه دوست و يه رفيق دارن و هميشه با اون هستن...

شايد تا آخر عمرشون... شايد هم نه مثل من بعد از چند روزي فراموشت كنن

ولي ميدونن كه هميشه يكي هست

ولي من به اندازه همه دلتنگي هام... به اندازه همه تنهايي يام... به اندازه همه عمرم...

دوست و رفيق دارم.. ولي می تونم به صراحت بگم كه هيچ كدومشون دوست نيستن....

چونكه همشون اگه با من هستن فقط بخاطر خودشونه...

بارها برام اتفاق افتاده كسائي كه ادعاشون می شد از همه رفيق ترن... از همه دوست ترن...از همه بهترن ولي...

از همه نارفيق تر بودن و فقط از دوست بودن اون وقتايي رو دوست هستن كه خودشون بهم نياز داشتن....

يا خودشون احتياج داشتن.......وقتي ديگه پر شدن از همه چيزخيلي راحت بيخيال می شن بعدش انگار نه انگار

كه من رو مي شناسن و اونقدر رسمي باهات برخورد مي كنن كه گاهي اوقات متعجب مي شي از اينهمه رفيق هاي نارفيق...!

هميشه اون آدم هايي كه بيشتر از همه بهشون خوبي كردم يا بيشتر ازهمه باهاشون بودم زودتر هم رفتن.

نه اينكه برام مهم باشه كه الان نيستن يا اينكه هستن ولي بود و نبودشون فرقي نمي كنه ها...

دارم مي نويسم كه بدونم اين دوستاي من كجاي زندگي من حضور دارن...

دوستاي خوب من وقتي پر از دلتنگي هستن.. پر از تنهايي.. پر از بي كسي... پر از نبودن يه همراه...

 پر از نبودن يه دوست دختر يا پسر تو زندگيشون من رو مي شناسن ولي همين كه جنسشون جور شد و يه رفيق تازه پيدا كردن اصلا يه حالي هم ازت نمي پرسن...

وقتي كارشون گير داره يا وقتي خودشون بخوان من رو مي شناسن ولي وقتي همه مشكلاتشون حل شد...

همه گرفتاري هاشون رفع شد ديگه حالتم نمي پرسن...

حالا من همه اين ها رو نوشتم كه به خودم بگم... اگه خواستم برم سينما, كوه, مسافرت, جشنواره, نمايشگاه و يا هر جايي ديگه

 به كسي نگم... چونكه می دونم كسي نيست... حتي يه دوست ساده كه وقتي دلت گرفت می دوني اون هست كه به حرفات گوش بده..

وقتي از نظر كاري به يه جايي رسيدي كه فقط بخواي با كسي مشورت كني.. واقعا مثل يه دوست كمكت كنه...

اگه يه شب داشتي از دلتنگي مي مردي.. بدوني

اون دوستت هست كه باهاش حرف بزني.....!

يه دوست خوب و صميمي

همين..!

من کیستم!!؟؟

بايد بنويسم. هنوز هم بايد بنويسم. هرچند ديگر بهانه اي براي نوشتن,

بهانه اي براي خنديدن, بهانه اي براي گريستن, بهانه اي براي زندگي

كردن, ديگر بهانه اي براي هيچ چيز وجود ندارد.مدت هاست نگريسته ام.

حتي مدت هاست كه نخنديده ام. راستي من كيستم. مدت هاست كه ديگر

خودم را نمي شناسم. بي قرارم. خسته و ناتوان. اندوهگين و كماكان

مضطرب و نگران. به كجا مي روم. مقصد ناپديد است. روزها

سياه و شب ها كبود و ساعت ها سنگين و زجر آور. تو گويي در مردابي

دست و پا مي زنم كه هيچم راه نجات نيست. من كيستم؟ آيا كسي نيست كه

پاسخم گويد. من كيستم كه حتي خودم را نمي شناسم. آري درست مي گويم   

همه اينها من و تنها من هستم كه رو زبه روز در منجلاب تباهيم بيشتر

فرو مي روم.

من كيستم؟ آيا كسي نيست كه بگويد از كجا آمده ام. آيا در اين شهر

كسي نيست كه نسبم را بشناسد و بداند از چه رو نفريني اين خاك تيره ام.

آخر كسي جوابم گويد من كيستم كه چنين شايسته لعن و نفرينم مي دانند

آري. حقيقت دارد. من شكستم. من لحظه لحظه در خويش شكستم و فرو

ريختم از درون و پيكر نحيفم آوار شد بر سر روح بي قرارم و من به چشم

خويش ديدم كه روحم تلاش مي كرد براي رهايي. براي زنده ماندن.براي

جرعه اي نفس كشيدن. اما چه سود كه من به چشم خويش ديدم كه روحم,

كه تمامي احساسم به زير ضربه هاي دشنام و نفرين خرد شد و در خود فرو

ريخت و از همه آن جز غباري باقي نماند.

اما چه كس فهميد مرگ يك احساس را؟ چه كس فهميد زوال  ناگريز يك سينه

چاك چاك را؟ چه كس فهميد پژمردن يك لاله سست ريشه در خاك را؟

چه كس فهميد سقوط يك روح پاك را؟

عشق یک واژه نیست

عشق تار و پود هستی است

ولی.. نه.. این عشق است که زندگی و هستی را در احاطه ی خود

گرفته است و به آن رنگ می بخشد

براستی عشق چیست؟؟؟؟

آیا عشق همچون شهابی است که برای یک لحظه در آسمان وجود

آدمی می درخشد و بعد در شعله های سوزان سکوت نا پدید میگردد؟

آیا عشق همان نسیم صبحگاهی است که صبحدم دست نوازش بر سر

غنچه ی نشکفته ی دل عاشقان می کشد و بعد اشکهایش را برای چشم

روشنی خالصانه تقدیم آنها می داردو انها را در اندوه و حسرت تنها

می گذارد؟؟

یا اینکه عشق جاده ی بی انتهایی است که رفته رفته سبز تر می شود و

همه چیز را در مسیرش در گرمای سبزی خود ذوب می کندو هیچ

مقصدی در کار نیست و تا ابدیت در پیش است؟؟

حال عاشق کیست؟؟

آیا عاشق همچون شمعی است که آهسته آهسته در راه عشق می سوزد

ودم بر نمی آورد؟؟

یا همچون کوهی است که در مقابل هر چیزی که رنگ عشق در ان نیست

سینه سپر کرده ؟؟

ولی... نه... عاشق واقعی درهمه چیز و همه کس عشق را می جوید و اودر

پی گلچین کردن رنگهای رنگین کمان عشق است ...

آری عشق همچون دریای مواج آبی وسیع و تمام نشدنی و فنا نا پذیر است

عشق همچون نوری است که از ماورای وجود آدمی در دل عاشقان

طلوع میکند و هیچ غروبی بر آن نیست...

عشق همچون مرواریدی است که در دل عاشقان که به سان صدف است رشد

میکند و به لولوثمین تبدیل می شود ...

آری عشق ازبرکه ی خشک و بی آب زندگی چشمه ای می سازد

جاری و ساری...

عشق همچون جوانه ایست که از دل کویر می روید و کویر دل را

به دشت سرسبز عاشقی مبدل می سازد

 

 

                           

+ نوشته شده در  شنبه 12 شهریور1384ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

سلام به کوچه پس کوچه های جاده انتظار و منتظرین رهگذر...

امروز می خوام از یه آرزو بگم. از یه آرزوی دور که نمی دونم به حقیقت می رسه یا نه. بهتر بگم, نمی دونم لیاقت رسیدن داره یا نه!
آرزوها زیاده تو زندگی ما ادم ها. به بعضی ها شون می رسیم و نوش جون و گوارای وجود. بعضی هاشون رو هم تا لحظه مرگ تو کوله پشتی زندگی مون داریم و با خودمون این ور و اون ور می کشیم  .
می خواستم بگم این آرزوی دور من برای خیلی ها نزدیکه. بعضی ها هر وقت اراده کنن با یه اشاره تو کوله پشتی زندگی شون بهش می رسن. با یه سلام به ارزوشون می رسن. اره  با یه سلام!!!
منم آرزو دارم سلامی که روی باد می دم , بره برسه به صاحبش. ارزو دارم جواب سلام بشنوم. ارزوی بزرگیه برای کسی که صداش از ته چاه در میاد. ولی با خودم که یه کم بیشتر فکر کردم یادم افتاد که جواب سلام واجبه. حالا اگه جواب سلام بهم نمی رسه ایراد از خودمه. یا گوش هام از شنیدن صدای دلرباش عاجزه یا سلامی که می دم به خیال خودم اسم سلام روش گذاشتم! ولی خوب اسمش روشه. خودم که دارم می گم "آرزو"!
آقا جون. براورنده همه ارزوهای عالم. پای ارزوی ما رو هم یه امضایی بکن. حالا هم به امید و ارزوی این که این بار لیاقت جواب شنیدن داشته باشم.
بازم میگم. سلام. سلام اقا جون. سلام مولای من. سلام صاحب من. سلام به معشوق عاشقی که همه عالم رو دیوونه خودت کردی. سلام به دلبری که ارزوی را وصال برای همه عاشق هاش معنی می کنه. سلام به سروری که قلم عشق رو تو دست های عاشقاش می چرخونه.
 مولا جان منتظرم. منتظر...
 

زندگي منشوريست که به اندازه هر طيفِ برون آمده از لؤلؤ آن ، رنگ در بطن وجودِ دل انسان آيد . رنگي از جنس محبت يا عشق ، رنگي از جنس تنفر از رشک . زندگي ، کوچه اي بن بست است که اگر خرق کني ديوارش ، در پس آن ديوار، کوچه اي ديگر هست. کوچه اي که شايد در کنار جويش کودکي بازيگوش با نوايي پر شور قايق انداخته بر رود خيال ، ناخدايش گشته

بنام او که خالق یاس ونرگس است

یا رب المهدی بحق المهدی اشف صدر المهدی بظهور الحجت

ای روح دعا سلام مهدی

1170 بهار وخزان گذشت ونیامدی0سالهاست نگاهم پشت پنجره ای که متعلق به فرداست قاب گردیده وگرد وغبار هجران برآن سایه افکنده0

عمری است که برای آمدنت بی قرارم0 یابن الزهرا،ببین از فراقت سخت بارانیم0 ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده وبه هق هق افتاده اند0

آقا جان!حیف نیست ماه شب چهادره پشت ابرهای تیره وپاره پاره پنهان بماند،حیف نیست دیده را شوق وصا ل باشد ولی فروغ دیده نباشد0

بیا وقرار دل بیقرارم شو0 بیا وصداقت آینه را به زلال آبی نگاهت پیوند بزن0 بیا تا سر به دامانت بگذارم وعقده های چندین ساله ام را باز کنم0 تو که معنای سبز لحظه هایی بیا تو که ترنم الطاف حق تعالی بیا0

بیا که از هجرت چون اسپندی بر آتشم0 یوسف فاطمه!کی طنین دلنواز انا بقیه ا000 تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید0 کی کعبه به خود می بالد وزمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گزارد وجان در سعی وصفای نگاه تو محرم می شود ومناسک حج وقربان را بجای می آورد0 برای آمدنت تمام دلهای عشاق دنیا را به ضریح چشمهای قشنگ وعباس گونه ات گره زده ایم ودر مراسم اعتکاف شبهای فراق برای گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ایم0 آقا جان برای آن لحظه که سبز پوش با پرچم یالثارات الحسین در انتهای افق غباری بپا می شود وتو با ذوالفقار حیدر وسوار بر اسب سفید قصه ها می آیی لحظه ها را بدست باد می سپارم0

بگذار صادقانه بگویم که کهانسالترین آرزوی دلم آرزوی وصال توست!آرزویی که برای بدست آوردنش تمام کلافهای عمرم را به بازار معشوق فروشان برده ام وخودم را در جرگه خریداران یوسف زهرا(س) قرار داده ام0

نازنینم!تو زیبا ترین دلیل برای شبهای قدر وشب زنده داریهای منی تو ضیاعین ودلیل امن یجیب منی 0

آقا جان! می خواهم برایت قصه بگویم 0 قصه سیب وگندم ومردی که سالهاست در میان مردم چشمم ایستاده،قصه خوشه خوشه انتظار وچشمانی که درو میکنند،قصه باران وسطرهایی که دلواپس پونه هاست،قصه اسب وخیال آمدن تو در باران،قصه هایی که مشق هر شب من است0

کاش می شد واژه ها را شست وانتظارراتفسیر کرد ولی افسوس000

میدانی مرز انتظار کجاست!؟آنجا که قطره اشک منتظری سدی از دلواپسی ساخته وقطره قطره انتظار را ذخیره می کند،آنجا که وجودش چون جرعه ای آب از تشنه ای رفع عطش می کند آنگاه که می فرماید اگر شیعیان ما مرا به اندازه قطره ای آب بخواهند هر لحظه ظهور من نزدیکتر می شد0

حس می کنم نزدیکی آنقدر نزدیک که با آمدن یک نسیم تو را احساس کرد وبویید0

خوب می دانم که آخر دل سنگ وطلسم نحس قصه را می شکنی وآنگاه زمان وصل وجان نثاری می رسد0

پس بیا از پس کوچه های انتظار ،بیا که شعرهایم بی قافیه مانده اند،بیا که با آمدنت گم میشود در تبسم تو بغض چندین ساله ام،بیا که غزلهایم مضمون ندارند ومثنوی عشق نا تمام است0

محبوبم!هر روز که میگذردبیشتر از قبل دلم برایت تنگ می شود0 عشق تو سراسر وجودم را فرا گرفته و اگر دلم را بشکافی بر لوح آن نام تو هگ گردیده وکنون ای بهار عشق!می ترسم از خزان عمرترسم از ندیدن است بگو که تا خزان من آیا فرصت بهار دیدن است؟

یابن الزهرا!"لیت شعری أین استقرت بک النوی"0 کاش میدانستم که کجا وکی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت0

بنفسی أنت!

به جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند ولحظه ها را با تمام سنگینی به دوش می کشم وسکوت ثانیه ها را به ازای فریاد زمان تحمل می کنم فقط برای رسیدن به لحظه با شکوه وصا لت0

آقا جان!

دروادی انتظار زمان را بنگر که چگونه از هجر تو همچون شمع ذره ذره آب می گردد0 کی می آیی که قطره ها به دریا بپیوندند؟خیبر گشای فاطمه(س) کی می آیی؟

کی می آیی که کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم وچشمانم را فرش قدومت نمایم؟

بیا که بهار بی صبرانه مشتاق آمدن توست وقلبم جویبار اشکهایی که هرروز وشب برای فراق تو ریخته می شوند0

یاس سفیدم!بیا که با ظهورت آیه"والنهار اذا تجلی" تأویل گردد0 بیا که چشمه سار وجودم سخت خشکیده وفریاد العطش برآورده،بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم0بیا ومرا زائر شهر قاصدکها کن،بیا000

دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است ودیده ام جز برای فراق تو نمی بارد0 بیا که هجر توآیه"ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید0 آقا جان!بحق کوچه وچادر خاکی بیا،بیا که سید علی ماتنهاست وچاهی ندارد که غصه هایش را بااو در میان بگذارد0 بیا ورأس سبز شاپرکهایی باش که در جستجوی قبر یاس سرگردان کوچه های هاشمیند0

ای پیدا ترین پنهان من!

تا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتیت صدقه می دهم وبرای آمدنت روزه سکوت می گیرم وبا جام وصال تو افطار می نمایم0 نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم0 پس بیا که نذر خود را ادا کنم0

ای آفتاب عمر!

تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم0 فریاد را حبس می کنم وبه سکوت اجازه حضور می دهم0 در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم وسر به دوش هجران می نهم وبرای آمدنت دعا می کنم0 به امید آنروز هزار وصد وهفتادمین شمع را روشن می کنیم ومنتظرت می مانیم0

به خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهی میکنم0

کاش می شد که خدا

اجازه ظهورت می داد

کاش می شد

که در این دیار غربت

ومیان موج غمها

به سکوت سرد وسنگین

رخصت خاتمه می داد

کاش می شد

جمعه ما

شاهد ابروی زیبای تو می شد

دیده نا قابل ما

فرش کیسوی تو می شد

کاش می شد

انتظار منتظر بپایان رسد

وهوا میزبان یاسها و

نسترنها

خاک پای مهدی زهرا شود

کاش می شد

تو هم از انتظار خسته شوی و

برای فرج دعا کنی

کاش می شد000

قربانت...تنهاترین تنها

+ نوشته شده در  شنبه 12 شهریور1384ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

به نام خالق یکتائی که وجود بی وجودم ز وجود پر وجودش شده موجود

سلام.

فکر کن یه صبحی،لیوان چای به دست بشینی روی صندلی همیشگیت ،پات رو روی هم بندازی و دکمه کامپیوترت رو بزنی و مثل همیشه منتظر موجی از رنگ و تصویر و...بمونی.

یه کلیک کنی و بری توی دنیای اینترنت و یهوئی روی صفحه مانیتورت این نوشته

سبز بشه که «ای فرزند آدم».!

فکر کن ایمیلت رو باز کنی و یه نفر برات این پیام رو گذاشته باشه که:

«فاین تذهبون.(به کجا می روید؟)».!

کی گفته که آدم وسط یه مشت دگمه و صفحه های جور واجور دلتنگ نمیشه؟

دلش تنگ یه دوست و همزبون نمیشه؟

دل تنگ کسی نمیشه که براش دل بسوزونه و ماموریتش این باشه که زنجیر و قلاده های گرفتاریش رو براش باز کنه؟دل تنگ کسی نمیشه که...

بمونه،حرف واسه گفتن خیلی زیاده.این درست که من الان سراپا لای بندها هستم،سراپا غل و قلاده...آن قدر به بندها عادت دارم که نمیدونم قبل از تنیدن اونا چه بودم و چه خواهم شد؟!...

دلم خیلی گرفتست- دلم میخواد با یه نفر درد دل کنم...

دلم میخواد داد بزنم شاید این جوری یه کم آروم بشم.

در جوانی ناله کردم هیچ کس یادم نکرد    آرزوی مرگ کردم مرگ هم شادم نکرد
     از طرف آشنای امروز،فراموش شده فردا...مصطفی

 

از پياده روهاي زرد و نارنجي و قرمز كه رد مي شی صداي آشناي برگهاي سبز ديروز و برگهاي سرخ امروز زير پاهايي كه هميشه صداشون نيومده مي ره تو رو ياد روزهايي مي اندازه كه اگر چه مثل حالا تنها بودي اما راضي بودي و سرخوش.

ياد روزهايي كه مثل بچه ها هيچ غصه اي توي دل بزرگت نبود. ياد روزهايي كه احساس تنهايي يقه قلبت رو نگرفته بود.ياد ...ياد...

و حالا پاييز كه مي شه فقط تو هستي وخودت و باز هم خودت وجواني اي كه داره از دست مي ره.

تو و پاييز سالهاست كه همديگه رو مي شناسيد. از همون وقتي كه تصميم گرفتي خودت باشي و با خودت باشي. وحتي بعد ترها وقتي ديگه خودت نبودي و با خودت نبودي. وشايد خيلي بعدتر كه ديگه در تنهايي ات احساس خوشبختي مثل بوي اقاقي توي باغ پراكنده نبود.

اين سالها پاييز كه مي رسد ديگر ياد خودت نيستي و ياد فردايي كه مي آد ،ياد ديروزي مي افتي كه از دست رفته . ديروزي كه مي تونست جور ديگه ای باشه. سبزتر ...وسيع تر. و نه اينقدر خاكستري و حقير.

اين سالها كه ميان هميشه پاييزه . نه اون پاييزي كه هميشه بود_ دوست داشتني و شاعرانه و خاطره انگيز_ پاييزي كه فقط در پياده روهاش برگ داره سرخ و نارنجي و زرد. پاييزي كه بي خبر مياد و گاهي دوازده ماه تموم مي مونه.

پاييزي كه ديگه شوق تو رو براي انشاي "چه فصلي را دوست داريد؟" همراه خود نداره. پاييزي كه با همه ي پاييزهاي دنيا فرق داره.با همه ي پاييزهاي دنيا. يلداترين شبهاي پاييزي تو اونقدركند مي گذرند كه خودت شماره ي سالها رو فراموش مي كني و اينكه چند فصل ديگه به بهار مونده .

و اسم بهار كه مياد تو اصلا مثل بچگي هات ذوق كفش نو و هفت سين و عيد نداري.عيدي كه در پاييز سرزده بياد ... يا نه پاييزي كه پابرهنه وسط عيدهاي جوونيت برگهاي سبز باغچه رو ازت میگیره... يا نمي دونم هر كدوم فرق نداره .

بعد از اين ديگه يادت نمیاد كه تو هم مثل همه ي درختها بودي . سبز و سربلند و مغرور. يادت نمياد كه مي تونستي بخندي به همه غصه هاي بزرگ.

و بعد از تموم درد دل شنيدنها داد بزني :" بي خيال ...دنياي خودمون روعشقه؛ بي غصه، بزرگ"

و حالا سالهاست رنگ ،رنگ خاكستري حقارتيه كه همه دنياي بزرگت رو پوشونده . و حالا حرف حرف دل بند زده اي هست كه براي اون روزها مي تپه،به ياد اون روزها .و حالا بي كس موندن درد بزرگي شده.

تنها كارت شده پشت ميزنشستن و حرف زدن براي صفحه هاي كاغذ چركنويس ومدادها و دفترچه هاي يادداشت . و هي فكر مي كني بزرگ شدن هم درد بزرگيه  مثل بي كس شدن.اينكه ديگه صاحب دنياي بچگي ات نيستي يعني بيخودي بزرگ شده اي. بيخود...

يادت هست اون سالها شهريور كه در آستانه ترديد نرفتن و رفتن پا به پا مي كرد پاييز هزار رنگ هلش مي داد و زنگهاي باروني انشاء مهمان دفتر تو مي شد به جاي "تابستان خود را چگونه گذرانديد؟" و خطهاي يك در ميون آبي رو با سرعت پر مي كرد تا خط آخر كه بنويسي :من پاييز را عاشقم ...

يادت هست... همه اينها رو به ياد بيار كه حتي پاييز هم ديگه تو رو و دفتر انشات رو نمي خواد.حتي پاييز .

اگر چه امروز انشات رنگ خاكستري داره و بوي يأس مي ده باز هم تو رو به دنياي بزرگ كودكانه ات برده ...دنياي سبزها و سرخ ها . دنياي سالهاي چهارفصل و چشمهاي معصوم سياه منتظر.

امروز هم بهار در راهاومدنه اما براي تو بهار پاييز زده اي كه نه عيدش عيد ه نه هفت سينش هفت سين .

يادت باشه دنياي بزرگت سالهاست پاييزيه. يادت باشه تنها هستي.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

  .:::« بنام آنکه آفريد مرا تا دوست بدارم تورا»:::.

                     امشب به قصه دلم گوش ميکني

                                            فردا مرا چوقصه فراموش ميکني

 

زندگي را دوست دارم و دلبسته آناني هستم که دردلم جاي دارند و مرا

درس محبت و مهرباني آموخته اند….مينويسم…به تمناي احساس و دل

نوشته هايم را تقديم ميکنم به آنهايي که بسيار دوستشان دارم.

 

 ديگه خسته شدم…ازآدمهايي كه بابي اعتنايي به هم ديگه طعنه ميزنند

وطول پياده رو روطي ميكنند،بدون اینكه ببینند طرف مقابل كی بود خسته شدم. ازدختروپسرهايي كه دائم براي هم (asl)ميفرستند وبی توجه به احساسات

 هم به يكديگه مدام دروغ میگن و بااولين (pm)يكديگه روبا سرعت هرچه تمام ترميفروشند وكنار ميگذارند خسته شدم.
از اون دسته اشخاصي كه در داخل روم به يكديگه فحش وناسزا ميگن
و با

بيرحمي هرچه تمامترعقايد و اديان همديگه روزير پا لگد مال ميكنن خسته شدم.

باباااااااااااااااااااااااااااااا.....چقده بگم؟منم آدمم.

خداوندا:به هر آنکه دوست داري بياموز که عشق از زندگي کردن برتر است

و به هر آنکه دوست تر ميداري بچشان که دوست داشتن از عشق هم برتر است.

 

چه خوش است حال مرغي،که قفس نديده باشد

                                   چه نکوتر آنکه مرغي،زقفس پريده باشد

پرو بال ما شکستند و در قفس گشودند

                        چه رها چه بسته مرغي،که پرش شکسته باشد

                            

یادم باشد فردا حتماْ
 دورکعت راز بگویم با او ٬ بخواهم ازاو که مرا دریابد
 ودل از هرچه سیاهی است بشویم فردا
 یادم باشد فردا حتماْ
 صبح بر نور سلامی بکنم
 سیصدوشصت و چهار غفلت را فراموش کنم
 سینه خالی کنم از ٬ کینه این مردم خوب
 وسلام بدهم بر خورشید
 یادم باشد فردا دم صبح خواب را ترک کنم٬
 زودتر برخیزم چای را دم بکنم٬ ودرایوان حیاط سفره راپهن کنم
 در جوار گل یاس٬ نان و چای بخورم
 برکت را بتکانم به حیاط یاکریمی بخورد
 یادم باشد فردا حتماْ
 ناز گل را بکشم٬ حق به شب بو بدهم
 ونخندم به ترک های دل هر گلدان چوبدستی به تن خسته گل هدیه کنم
 حوض را آب کنم و دعایی به تن خسته این یاغ نجیب
 یادم باشد فردا حتماْ
 به دل کوزه آب ٬ که بدان سنگ شکست بستی از روی
محبت بزنم...

 

محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمی دارد 
 دنيا از آن کساني است که براي تصاحب آن با خوش خلقي و ثبات قدم گام برميدارند
 
( چارلز ديکنز )
 
کسي که محبت خود را محدود مي کند هرگز معني محبت را نفهميده است
 اشتباهات انسانهاي بزرگ قابل احترام است زيرا ثمر بخش تر از حقايق انسانهاي کوچک است.
(فردريش نيچه)
 
هر جا که انسانی هست فرصتی برای مهربانی هست
 
(لوسیوس آنائوس سنکا)
 
 محبت باعث میشود تا ماچیزهای بسیاری را به یاد بسپاریم وبسیاری را فراموش کنیم
 
(مادام سوئتشین)

                                     

صدای زیبای آبشار نقره ای را با همین گوشهای تیزم می شنوم0 گویی که قطره قطره اش برایم حکم یک دریا دارند،صدایشان کردم آمدند وبرایم یک جام از آب گوارا آوردند،گفتم:مگر خودتان تشنه نیستید گفتند ما سیرابیم،اما تو هنوز رودخانه دلت کویر است،لیوان را گرفتم،نوشیدم آن را،گوارا بود وبه دلم نشست ودر همان لحظه دیدم صدایی دگر نمی شنوم،هر چه نگاه کردم آن همان قطرات آب را ندیدم، گفتم خدایا جرا اینگونه مرا تنها گذاردند0 چرا اینگونه سیراب شدم،اما مرا خواب کردند ورفتند،صدایی شنیدم0 به سویش دویدم ورسیدم،آریٍ،آری،این همان آبشار است ورفتم یک لیوان را در کنار سنگ ریزه های آبشار دیدم،دویدم،دویدم،آنقدر که دوباره تشنه شدم اما دیدم نوری کنارم ایستاده ،گفتم که هستی!:

گفت:همان کسی که در انتظارش کنار جاده سرنوشت نشسته ای،گفتم من لیاقت ندارم،چرا سراغم آمدی،گفت:پاک است دلت،اینگونه مگذار آلوده شوند،گفتم:چگونه،گفت مرا طلب کن،صدایم زن،گفت نمی رسد صدایم به گوشت،گفت رسیده،اما نه با آن لحنی که باید مرا طلب کنی،گفتم عشقم را چه کنم،گفت:عاشق باش،اما آنگونه که خودت می گویی بر سر جاده انتظار منتظرش باش0 این را گفت:واز جلوی چشمان سیاهم محو شد0 

کاشکی در کوچه های کودکی گم میشدم    

                                           هم صدای قاصدکهای تکلم میشدم

می نشستم زیر آواز سپید چلچله          

                                           بار دیگر خیس باران ترنم میشدم

زندگی را میدویدم تا فراسوی امید           

                                          تا که در چشم تماشا یک توهم میشدم

آرزو میچیدم از رنگین کمان شاپرک           

                                         باز هم در جنگل پروانه ها گم میشدم

کوچ میکردم از این تنهایی خاکستری          

                                        باز هم همسایه لبخند مردم میشدم

کودکی آن سوی حسرت چشم در راه من است     

                                       کاشکی در کوچه های کودکی گم میشدم

ماهي وار در درون درياي رحمت مي زي اند
نانشان دريا جامشان دريا  بسترشان دريا خوابشان دريا بيداري شان در دريا و گلزارشان دريا
و هرچه غير درياست ايشان را عذاب است تا دريا هست هستند.
********

نيستي را بگير و در بحر نيستي شنا مي كن
كه اول نيستي بود . آخر هم نيستي خواهد بود
 هستي در ميان مستعار است . هستي شاخي
است از باغ نيستي و كفي است از آن آب دريا ،
از اين كف ببايد خود را گذرانيدن از عشق و در آب نيستي پيوستن.

‹‹صور خيال سلطان ولد››

و معلم درياست درياي بي ريا، مي نشيند در مغزهاي كوچك، مي آفريند خاطره ها، خاطره هايي از پاكي، زيبايي ها ،  آن قدر زياد كه مغزهاي كوچك بزرگ مي شوند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

بنام خالق عشق

عشق كلمه اي است آشنا،اما غريب.

از عشق بسيار شنيده ايم.

عشق ليلي و مجنون،شيرين و فرهاد،گل و بلبل،شمع و پروانه.اما عشق چيست؟

عشق يعني زيبايي.اگر زيبايي نباشد عشق نيست و مسلما هر عاشقي عاشق زيبايي شده است و اگر هم عاشقي  بر چيز يا كسي كه به نظر ما زيبا نيست عشق ميورزد از چشم او حتما زيباست.

عشق يعني معرفت.

اگر معرفت به زيبايي نباشد عشق نيست و اگر كسي درك زيبايي را كه وجود دارد نكند مسلما عشقي پديدار نميشود.

پس عشق يعني زيبايي معشوق و بينايي عاشق.

هر چه معشوق زيباتر و عاشق بيناتر باشد كوران عشق بالاتر خواهد بود.

 

                           به ياد تو مي نويسم كزين زيباتر ياد ندارم !!

 خوب همه مي دونن كه آدم عزيزترين كسش رو چطور دوست داره . دلم دستت بود و شيشه عمرم كنارت ، اما اي كاش يك بار هم بجاي دلم شيشه عمرم را مي شكستي تا شاهد اين هجران نباشم ولي هر بار دلم را شكستي كه خوب ( اگر با من نبودش ميلي / چرا ظرف مرا بشكست ليلي ) ولي من عاشق دل شكستنت شدم و هيچ نگفتم چون (ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است / چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد ).... نازنينم هر وقت كه برات گل مي گرفتم منو گل خودت خطاب ميكردي اما
(
گل بي رخ يار خوش نباشد / بي باده بهار خوش نباشد)... مي دوني (ناصحم گفت كه جز غم چه هنر دارد عشق / گفتم اي خواجه ي عاقل هنري بهتر از اين ) ثانيه ها بي تو پر از غمه و لحظات تنهايي پر از فرياد دلتنگي...براي تنهايي هام ميگم ( از دست غيبت تو شكايت نمي كنم / تا نيست غيبتي نبود لذت حضور ) و براي دلتنگي هام مي خونم (حافظ از غم هجران چه مي كني / در هجر وصل باشد و در ظلمت نور ) و براي غمهام اين لالايي رو زمزمه مي كنم تا خوابشون ببره ( وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم / كه در طريقت ما كافريست رنجيدن
).... هميشه به خاطر پاكي و صداقت قلب و روحت وفادارت خواهم بود چون ( هر آنكه جانب اهل وفا نگه دارد / خداش در همه حال از بلا نگه دارد )....وفادار ترين من (از من جدا مشو كه تو ام نور ديده اي / محبوب جان و مونس قلب رميده اي) آخه ( از جان طمع بريدن آسان بود وليكن / از دوستان جاني مشكل توان بريدن ) اونم تويي كه از جونمم برام عزيزتري..... بدون كه برات دعا مي كنم كه خوشبخت ترين آدم روي زمين باشي و ( اميد هست كه زودت بكام خويش ببينم / تو شاد گشته به فرماندهي و من به غلامي) و يادت باشه ( وصال تو ز عمر جاودان به / خداوندا مرا آن ده كه آن به ) هميشه از خداي عاشقان سلامتي، موفقيت و شادابي تو را خواهانم ( از هر كرانه تير دعا كرده ام روان / باشد كز آن ميانه يكي كارگر شود ) و در آخر ميگم ( قد همه دلبران عالم / پيش الف قدت چو نون باد / چشمي كه نه فتنه ي تو باشد / چون گوهر اشك غرق خون باد )......به اندازه ي همه ي هستي دوستت دارم........اين شعرهم تقد يم به تو اي خوشبو ترين گل باغ هستي ام...

            

گفتم نرو پرپر ميشم!! گفتي مي خوام رها بشم!!گفتم آخه عاشق شدم!! گفتي مي خوام تنها باشم!!گفتم دلم،گفتي بسوز،گفتم يه عمري باز هنوز!!! گفتم پس عمرم چي ميشه،گفتي هدر شد شب و روز،،!!! گفتم آخه داغون ميشم!!گفتي به من خوش ميگذره!!گفتم بيا چشمام به تو!!گفتي آخه کي ميخره !!!  گفتم منو جنس مي بيني!!گفتي آره بي قيمتي!!!گفتم يه روز کسي بودم،،به من نکن بي حر متي گفتم صدام ميميره باز!گفتي به درد بسوز بساز!!گفتم حالا که پير شدم،،گفتي که از تو سير شدم!!گفتم تمنا مي کنم،،گفتي مي خوام خوردت کنم!!گفتم بيا بشکن تنو!!گفتي فراموش کن منو.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

گریبان چاک کن کزشوق آن دلدار می آید

 زمان عاشقی گل می کند ، گلزار می آید

 

                                      سوار مشرقی با یک سبد خورشید در راه است 

                                      جمال یوسف کنعان سوی بازار می آید

 

از این آتش که در دامان قدس افتاده می بینم

 علی با اذن حق ، با خنجر تبار می آید

 

                                      اگر چه دیده خون شد از فراقش ، صبر می باید

                                      ز نخل صبرآخر ، شاخه ها پر بار می آید

 

چه بیم از دشمنان ، تا ذوالفقار حیدری با ماست

همین فردا ، جهان بر دشمنان دشوار می آید

 

                                       حرامی می کند نسل ستم ، گر در حریم ما

                                       حرامی زاده در انظار مردم خوار می آید

 

بساط آفرینش را عدالت گستری یاران

چو نور مهر ناگه از شبان تار می آید

 

                                         شنو آوای جاءالحق ، طنین افکنده درعالم

                                         خدیو جان نثاران ، احمد مختار می آید            

 

به فرزندان بو سفیان ، مجال یک نفس باقی است

بدو بازو و تیغ حیدر کرار می آید  

 

                                        پریشان خانه دل را منور کن به نور عشق

                                        چمن جوش بهاران زد ، گل دیدار می آید

 

                        

سلام مولای من.

سلام مهربانم.

سلام آرام جانم.

و باز سلام.

...

از شما معذرت می خواهم که اینگونه راحت و بی مقدمه با شما حرف می زنم.

راستش را بخواهید خسته شده ام و به دنبال دل دردمندی می گردم که با او درد دل کنم و سنگ صبوری نیافتم جز شما.

می دانم، که می دانید در دل من چه می گذرد و از این بابت تسلا می یابم.

اما گاهی اوقات احساس خفگی و خفقان می کنم.

احساس می کنم قلبم را می فشارند و استخوانهایم را خرد می کنند.

می دانم که می دانید.

شهر برایم تنگ و تاریک شده و اکثر مردم شهر برایم چون...

دلم به حال خود بیچاره ام می سوزد که شما را فراموش کرده ام و هر از گاهی چون امشب به یادتان می افتم و با خودم می گویم:

" ای بیچاره... مولایت هر روز به یاد توست و برای تو دعا می کند... 

تو چه کردی برای مولایت.

آیا به یادش بودی ؟

آیا لحظه ای با خود فکر کردی که مولایت در کجای این عالم است و چه می کند ؟

آیا ظهورش را از خدا طلب کردی؟

آیا....  ؟"

و در آن لحظه عرق شرم است که به من می گوید چه هستم و چه می کنم.

...

امشب نیز دلم از دست خودم و مردم کوچه و بازار ... 

 گرفته بود که به یکباره این شعر به ذهنم رسید:

 

"سایتون سنگینه مولا                      کجا رفته اون چشاتون

کوچه خیل وقته مونده                     چشم به راه قدماتون"

...

می دانید چرا ؟

به خاطر اینکه در روزمرگی خود غرق شده ایم و خیلی چیزها را فراموش کرده ایم.

به خاطر اینکه حلال خدا را حرام کرده ایم و حرام خدا را حلال.

به خاطر اینکه کم کم داریم در خود فرو می ریزیم و خود نمی دانیم.

به خاطر اینکه ظاهرمان را آباد کرده ایم و نهانمان را ویران...

و هزار دلیل و اما و اگر دیگر.

...

آقا جان حلالم کنید.

حلالم کنید که بخشایش از بزرگان است.

حلالم کنید، زیرا که خود می دانم که چه هستم و که هستم.

برایم دعا کنید که اگر به دعای خیر شما نبود، فقط خدا می دانست که اکنون در چه حالی و چه جایی بودم.

 

ای مهربان مولای من...

درست است که ما شما را فراموش می کنیم و به وقت گرفتاری و دردمندی به یادتان می افتیم، اما شما ما را فراموش نکنید و دعای خیرتان را بدرقه مسیر پر پیچ و خم و پر خطر زندگیمان کنید تا انشا الله بتوانیم ذره ای از محبت ولائیتان را درک کنیم و طعم زندگی واقعی که همان محبت شماست را بچشیم.

                                                                                آمین یا رب العالمین.

                      


در
 messenger قلبت عشق رو add  كن...
به احساسات زيبا pm  بده

غم رو delete كن ...واژه بدي رو   rename كن... براي غرور  off

بذار و بهش بگو بشكن ...آخه دنيا دو روزه...دروغ و خيانت

 رو hack كن...از انسانيت  copy بگير وSent to all  

كن ... با صداقت ، وفا و معرفت chat  كن

از زيباترين خاطره زندگيت web بگير

تو profile   قلبتيه قلب

 تير خورده بذار  

 

خیلی دوستت دارم.تو بهترین امیدهارو در قلبم اینستال کردی.عکستو در بک گراند کامپیوترم قرار دادم.تو روی قلبم با ملایمت کلیک کردی.عشق را در زندگی من ریست کرده و تمام غمهام رو شیفت دیلیت کردی.من هر جا باشم قلبم به تو کانکته.عشق تو قلب و مغز منو حک کرده.اسم تو در جای جای وجودم رجیستره.

 

«مناجات نامه خواجه عبدالله رايانه»

 

ای خدا Hard دلم  Formatمکن           Fild من را خالی از برکت مکن

 

Option غم را خدایا On مکن                File اشکم را خدایا Run مکن

 

Del Tree کن شاخه های غصه را           سردی و افسردگی را هر سه را

 

Jumper شادی بیا تا Set کنیم              سیستم اندوه را Reset کنیم

 

نام تو Password درهای بهشت                آدرس E-Mail سایت سرنوشت

 

ای خدا روز ازل Cud داشتی                      Mouse  بود اما مگر Pad داشتی

 

گه چنین طرح 3D را می زدی               طرح خود بر روی Cd میزدی

 

تا نیفتد Bug در اندیشه مان                      تا که Virus ی نگردد ریشه مان

 

ای خدا از بهر ما ایمن فرست                   بهر دلهای پر آتش Fan فرست

 

ای خدا حرف دلم با کی زنم

 

Help میخواهم که F1 میزنم

 

 Mostafa

 

فانوسی من تازه وارد نیستم جزو قدیمی ها هستم فقط کم پیدام

شب ها با قصه می خوابم خوابمو با رویا نگه می دارم وطول روز تو خیال بسر میبرم

واینست قصه تمام لحظه های زیستنم

وچه زیباست آن لحظه اینها را برای خدایم بازگو می کنم

او مرا خوب می شناسد

می داند کیستم

وچه می خواهم

می داند چه عهدها با او بسته ام

فرصتم کمتر می شود ولی تنها به او امید دارم زیرا او ارامش دل من است

او را دوست دارم  واز این عشق هیچ واهمه ای ندارم

چه زیباست ما به این جمله بیشتر فکر کنیم..........

خداوندا به اين مذهبي ها بفهمان كه دين با عشق و آزادي منافاتي ندارد ..

                                        (( دكتر شريعتي))

 

خداوند مهربانم سلام...

من بنده ی شرم زده و تقصیر کارت را بپذیر

خدا جونم امروز خیلی دلم گرفته، خودت هم میدونی چرا ؟!

چون دیگه کمتر سراغتو می گیرم

 چون سرگرم هیچ و پوچ دنیا شدم

 شاید بگی این بنده هر وقت کم میاره سراغمو می گیره اما باور کن خیلی سر درگم شدم.

 خدا جونم کاشکی به قدرت و حکمتت همون راهی که می دونی میون بر نزدیکی منو وتوهست را پیش روم می ذاشتی .

 خودتم می دونی یه بنده درمونده هیچ جایی امن تر از درگاه تو نداره

 خیلی وقته که دیگه فهمیدم باید حرف دلمو به خودت بگم.

 فهمیدم که شنوا تر از تو هیچ کسی نیست .

خدا جونم غم تو دلم و تو فقط می تونی معنا کنی

نمی دونم، این عقل هم دیگه جز توجیه کارهای پوچ و اشتباه ، هیچ به قول خودت صراط مستقیمی رو برامون روشن نمی کنه .

خدایا بدون که این بنده ات تو هیچ کدوم از کارای نادرستش غرضی نداشته .

بدون که می خواد آسمون دلش رو صاف کنه اما به کمک تو نیاز داره.

خدای خوبم، همیشه تو شب، تو آسمون  تیره  و پر ستاره شب برات می نویسم

اما به همین تاریکی و سیاهی زیبای شب هات قسمت می دم که آسمون دل منو صاف و روشن کنی .....!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

زندگی تنها مسیری است طولانی

که آدمی ناخود آگاه آن را طی می کند

مقصد جای دیگریست...

به خدا خدا خداست

                                         

                       اینطور زندگی کن

 

ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور.زیرا همه ما با یکدیگر متفاوتیم.

Heart/arrowHeart/arrowHeart/arrow

اهداف و آرزوهایت را با توجه به آن چه که دیگران با اهمیت تصور می کنند،تعیین نکن،زیرا فقط تو می دانی که چه چیزی برایت بهترین است.

Heart/arrowHeart/arrowHeart/arrow

با زندگی کردن در گذشته یا آینده ، زیستن در زمان حال را از دست نده.حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی کنی،همه روزهای عمرت را زیسته ای.

Heart/arrowHeart/arrowHeart/arrow

هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری،هرگز نا امید نشو.

Heart/arrowHeart/arrowHeart/arrow

هیچ چیز واقعا به پایان نمی رسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش برداری.

 

از مواجه شدن با خطرات نترس؛زیرا بدین ترتیب فرصت می یابی که بیا موزی چقدر باید شجاع باشی.

Heart/arrowHeart/arrowHeart/arrow

با گفتن اینکه :"یافتن عشق غیر ممکن است" مانع ورود عشق به زندگی خود مشو.

Heart/arrowHeart/arrowHeart/arrow

سریع ترین راه دریافت عشق ،بخشیدن آن به دیگران است.

سریع ترین راه از دست دادن آن، محکم نگه داشتن آن است.

Heart/arrowHeart/arrowHeart/arrow 

رویاهای خود را رها نکن،بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن و ناامیدی یعنی اینکه هیچ هدفی نداری.

Heart/arrowHeart/arrowHeart/arrow

اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تورا لمس کند

Heart/arrowHeart/arrowHeart/arrow

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید

Heart/arrowHeart/arrowHeart/arrow

هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی

 چون هرکس امکان دارد عاشق لبخند تو شود

Heart/arrowHeart/arrowHeart/arrow

 توممکن است در تمام دنیا فقط یکنفر باشی ولی برای من تمام دنیا هستی

Heart/arrowHeart/arrowHeart/arrow

 هرگز وقتت را با کسی که حاظر نیست وقتش را با توبگذراند .نگذران.

Heart/arrowHeart/arrowHeart/arrow

به چیزی که گذشت غم نخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن

Heart/arrowHeart/arrowHeart/arrow

 همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن وفقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی

Heart/arrowHeart/arrowHeart/arrow

خود را فرد بهتری تبدیل کن ومطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی وانتظار داشته باشی او تو را بشناسد

Heart/arrowHeart/arrowHeart/arrow

 زیاده از حد خود را تحت فشار قرار نگذار بهترین چیزهادر زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری

بار خدایا...

              یادم بده

          یادم باشد

یادت باشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

مادر فرشته ی زندگی مندوست دارم

 

اگر خواهی جهان در کف اقبال تو باشد

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

بين دوست داشتن و عشق ورزيدن فرق زيادي وجود داره .

در دوست داشتن تعهدي وجود ندارد!

عشق ورزيدن تعهد است.

به همين علت است كه مردم زياد راجع به عشق حرف نمي زنند

ولی من میگویم عشق را..............................

دوست دارم .

 

 نامه ای به معشوق      

 

زمان جلوتر از من می دود.

وزندگی می ایستد و خیره نگاهم میکند

آرام ندارم، اما باید دوام آورد

برای بودن، برای نوشتن، برای خوب بودن و برای کار کردن همیشه راهی

 هست، ولی گاهی خسته ام و از خودم می پرسم برای عاشق بودن

 و از آن مهمتر عاشق ماندن چه طور؟

دست من نیست، واقعا انگار هیچ کجا جای من نیست... اما خود را به

 رفتن سپرده ام و باید بروم

خاطراتم را زیر باران شبانه رها میکنم، خیس خیس

و میدوم...

میخواهم بدوم تا آنجا که هیچ چیز از خاطرات تلخ و شیرین با من نماند

 نه همه آن تحقیر ها که بر خود روا داشتم به خاطر اشتباهاتم

میبینم آدم ها فرو می ریزند و خرد می شوند

نه از مرگ

ونه حتی از غم

که از بی کسی

از "در میان جمع تنها بودن" و از "مومن بودن ولی بی خدا زیستن"

آی مردم خفته در چه حالید؟

زمان میگذرد و عمر ما نیز در کنار آن.

پس برخیزید و به سوی نور حرکت کنید.

شاید اینگونه فرجی شود.

شاید..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

      بسم الله الرحمن الرحيم
 الهي، به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده!
 الهي، راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر.
 الهي، «يا مَن يَعفو عن الكثير و يُعطي الكثيرَ بالقَليل»، از زحمت كثرتم وارهان و رحمت وحدتم ده!
 الهي، سالياني مي‌پنداشتم كه ما حافظ دين توايم، «استغفرك اللهمّ». در اين ليلة الرغائب 1390 فهميدم كه دين تو حافظ ماست، «أحمدك اللهمّ»!
 الهي، چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است، و چگونه سخن گويم كه خرد مدهوش و بيهوش است.
 الهي، ما همه بيچاره‌ايم و تنها تو چاره‌اي، و ما همه هيچ كاره‌ايم و تنها تو كاره‌اي.
 الهي، از پاي تا فرقم، در نور تو غرقم. «يا نورَ السموات و الأرض، أنعمتَ فَزِدْ»!
 الهي، شأن اين كلمة كوچك كه به اين علوّ و عظمت است، پس «يا عليُّ يا عظيم»، شأنِ متكلّمِ اين همه كلمات شگفت لاتتناهي چون خواهد بود؟
 الهي، واي بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم!
 الهي، چون تو حاضري چه جويم، و چون تو ناظري چه گويم
          

     

الهي!من در كلبه ي فقیرانه خويش چيزي را دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري.

من چون توئي را دارم و تو چون خود نداري.

                                              

                                     از مناجاتهای امام زین العابدین(ع)

تمام مردم جهان چيزي دارند كه به خاطر آن سزاوار ستايش باشند. ستايشها نشانگر ادراك هستند. در خلوت خويش انسانهايي عالي هستيم، و هيچ كس از ديگري بهتر نيست. نگريستن به عظمت همسايه ات را بياموز و عظمت خودت را نيز بنگر
 
                              از كتاب: نامه هاي عاشقانه
                                    جبران خلیل جبران

                             **********************
 گاه آرزو مي كنم زورقي باشم براي تو
 تا بدان جا برمت كه مي خواهي.
 زورقي توانا
 به تحمل باري كه بر دوش داري،
 زورقي كه هيچگاه واژگون نشود
 به هر اندازه كه ناآرام باشي
 يا متلاطم باشد
 دريايي كه در آن مي راني.
 
                        از كتاب: همچون كوچه اي بي انتها
                        مارگوت بيكل Margut Bickel 
                          ترجمه احمد شاملو 
                       *************************     
 
و در آخر:
 تا زنده ایم باور کنیم طراوت نیکی را
 و همسایه دریا بودن را
 شاید پس از این یکدیگر را هرگز ندیدیم

                            

خانه ای ساخته ام، روی وارستگی دریاها
 تکیه بر دامن کوه، سر راه وزش باد بهار
 خانه ای ساخته ام روی احساس گیاه
 پای دیوار بلورین بهشت
 خانه ای ساخته ام ، روی شادابی ایمان
 وبه رنگ گل سرخ، زیر باران ستاره
 وبه پهنای جهان
 خانه ای ساخته ام
 خاکش از باغ امید ، آبش از شبنم گل، نم نم ابر
 لب یک رود پر آب،که بود خانه سیال هزاران ماهی
 خانه ای ساخته ام......
 که به روی در دیوار بلورش
 پیچک عاطفه وعشق ومحبت
 گل شادی وشعف می روید

 

مهرباني را بياموزيم
فرصت آيينه ها در پشت در ماندست
روشني را ميشود در خانه مهمان كرد
ميشود در عصر آهن ، آشناتر شد
سايبان از بيد مجنون ، روشني از عشق
ميشود جشني فراهم كرد
ميشود در معني يك گل شناور شد

...
ميشود برخاست
ميشود از چهارچوب كوچك يك ميز بيرون شد
ميشود دل را فراهم كرد
ميشود روشنتر از اينجا و اكنون شد
جاي من خاليست

جاي من در عشق ، جاي من در لحظه هاي بيدريغ اولين ديدار
جاي من در شوق تابستاني آن چشم
جاي من در طعم لبخندي كه از دريا سخن مي گفت
جاي من در گرمي دستي كه با خورشيد نسبت داشت
جاي من خاليست
من كجا گم كرده ام آهنگ باران را ؟ !
من كجا از مهرباني چشم پوشيدم ؟!
....

ميشود برگشت
اشتياق چشمهايم را تماشا كن
ميشود در سردي سرشاخه هاي باغ
جشن رويش را بيفروزيم
دوستي را ميشود پرسيد
چشمها را ميشود آموخت
مهرباني كودكي تنهاست
مهرباني را بياموزيم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

هنوز منتظرم دوست محبوبم!

و می دانم ليلی با من است.................

و ميدانم که:

ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است

                             چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد

 

خدایا...در این زمانه همه به فکر خویشتن

دیگر قلب ها را نمی توان شناخت

محبت ها ، عشق ها ، همه و همه خریدنی شده اند

ای کاش در آن دوران که عشق ها واقعی و محبت ها وفادار بودند به دنیا آمده بودم...

خدایا!

میدانم که تنها تو بر همه چیز آگاهی

و تنها دل به همین خوش کرده ام

نا امیدم مکن...رهایم مکن!

دستم گیر و یاریم کن!

 

عشق تنها شيوه ای است که با آن می توان به اعماق وجودی انسان ديگر دست يافت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

Beating Heart يکي مثل همهBeating Heart 

کسي چه مي دونه
شايدم يه روزي همه آدما فهميدن که چقدر جاي احساس توي قلبهاشون خاليه.گاهي وقتا فکر ميکنم يه اتفاقي جلوي راه ادما سبز مي شه تا اونا بتونن از روحياتشون بنويسن.
من باور دارم که قلب ادم اونقدر بزرگ هست که جا واسه دوست داشتن همه داشته باشه!
درسته که دوست داشتن ؛اونقدر بزرگه که تو هيچ قالبي نمي تونه جا بگيره اما قلب مي تونه احساسش کنه چون با احساس کردنش ؛ضربانشو شديدتر مي کنه.
کسي چه مي دونه شايدم هنوز اينقدر روحمون بزرگ نيست که بتونيم باور کنيم که مي تونيم با گفتن يه کلمه کوچيک دل خيلي ها رو شاد کنيم.آخه اينروزا دل آدما خيلي گرفتس ؛آسون شاد نميشه.
اما کسي که دلو داده راه شاديشو هم نشون داد.
چرا هرکسي که از عشق؛دوست داشتن و احساس حرف ميزنه ميگن روياييه.ميگن خيلي رومانتيک فکر مي کنه.
مي گن با احساسات لطيف که نميشه زندگي کرد!و يا خيلي چيزاي ديگه ميگن....
اما اين گفتنا همش يه بهانه ست...بهانه اي از جنس ناباوري ...از جنس اون چيزيکه
نمي ذاره حرفاي قلبامونو بگيم!
بياييد باور کنيم که اگه آسمون قلبامونم مثل آسمون شهرمون تيره شده و ديگه آبي نيست اما اصل ؛زمين قلبامونه که بايد هميشه خون عشق توش جريان داشته باشه
.
کسي چه ميدونه شايد هممون يه روز به اين باور رسيديم که مي تونيم خيلي آسون دوست داشته باشيم.

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست
ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشايي ست
مرا در اوج مي خواهي تماشا كن تماشا كن
دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن
در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال ما
همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها
فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالي ست قلم خشكيده در دستم
گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم
بجز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم
رفيقان يك به يك رفتن مرا در خود رها كردند
همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند
شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند
به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند

تقديم به كسي كه وقتي كنارشم زيباترين حسهاي دنيا رو بهم مي ده ، و پهناورترين شانه هارو براي آرامشم داره ... براي تكيه ام ...براي اشك هام ... براي افكار خسته ام ، و شنوا ترين گوش رو براي عاشقانه ترين حرفام ، و زيبا ترين بيان براي تكرار كردن احساسش ورسوندن پيام قلب بزرگ عاشقش به قلب كوچيك و منتظر من ...از هميشه بهم نزديكتر بودي ولي مي ترسيدم ... چون حس مي كردم هيچ راه ارتباطي بينمون نيست ... اگه اينجا بودي ، با اينكه اين همه فاصله بود ، باز باهات حرف مي زدم ، عشقت گرمم مي كرد ، اما الان نيستي و جدا تنهايي رو حس مي كنم ... كاش مي فهميدي چي مي گم ... چشمامو مي بندم و باهات حرف مي زنم ، به اميد اينكه شايد يه ارتباط ذهني بينمون بر قرار بشه ، حرفامو بشنوي و جواب بدي ... اما نه ... نه تو صداي منو مي شنوي ، نه من پاسخي مي گيرم ...
اون وقتي كه بهت گفتم برو ، با اينكه تنهايي قرينم بود و ترس و درد فراق هم نشين تك تك لحظاتم ، بازم يه موقع هايي حضورت رو حس مي كردم ، با يه سلامت و يه احوالپرسيت نيازمو بر طرف مي كردي ... حس قشنگ داشتن در عين نداشتن ... مي فهمي؟ ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

راز آفرینش زن

خداوند موجودی قوی خلق کرد و نامش را مرد گذاشت ! از او پرسید : آیا راضی هستی ؟ مرد جواب داد : هرگز .. خداوند پرسید : چه می خواهی ؟ گفت : آیینه ای می خواهم که در آن بزرگی خود را ببینم . صندوقچه ای می خواهم که در آن جواهرات خود را پنهان کنم . بالشی می خواهم که به هنگام خستگی بر آن تکیه زنم . نقابی می خواهم که به هنگام ضرورت در پشت آن پنهان شوم . بازیچه ای می خواهم که با آن شاد باشم . مجسمه ای می خواهم که زیباییش چشم را نوازش دهد . اندیشه ای می خواهم که در آن غوطه ور گردم . و مشعلی می خواهم که با آن راهنمایی شوم...

 

                              پس خداوند زن را آفرید

I LOVE  YOU

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد 

 .................................................

 

کاش هنوز اون‌قدر بچه بودیم که

غصه‌هامون تو آغوش مادرامون با یه نوازش مادرانه فراموش می‌شد...

و دردهامون با یه بوسه‌ی مهربانانه‌اش...

 کاش هنوز اون‌قدر بچه بودم که

که چین‌های چادر مادرم می‌تونست منو از مشکلات حفظ کنه

کاش هنوز بچه بودم!!

 اون وقت!

با گریه دلمو می‌گرفتم جلوش و بهش نشون می‌دادم چطور...

تا با لبخندی...

 می‌بوسیدش و

دست می‌کشید رو موهام...

گونه‌ام رو نوازش می‌کرد... اشکامو پاک می کرد و

با همون لبخندش آروم می گفت:

خوب میشه! ببین امروز چقدر بزرگ شدی!!

و من سرمو می‌ذاشتم رو دامن‌ش تا همه تلخی‌هام رو از گریه کنم...

 می‌دونم هنوز بلده تکه به تکه‌‌ی دلم رو آروم کنه

می‌دونم هنوز می‌تونه ترک به ترک‌ش رو با مهر پر کنه

می‌دونم همه عطش دلم رو با عشق سیراب می‌کنه... می‌دونم!

ولی می‌ترسم

می‌ترسم غم رو مهمون دل مهربونی کنم که نگاه‌ش مرحم دردهامه

کاش هنوز بچه بودم...

 کاش...کاش.

 

منتظر نظرات شما هستم

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

خدا به تو دو پا داد تا با آنها راه بروی**دو گوش داد تا با آنها بشنوی**دو چشم داد تا با آنها اطرافت را ببینی***ولی تا به حال شده از خودت سوال کردی که چرا بهت یه دونه قلب داده؟!....قلب دوم تو رو به کس دیگه ای داد تا تو اون رو پیداش کنی و بهش عشق بورزی ...همین

 

خیلی دوستت دارم.تو بهترین امیدهارو در قلبم اینستال کردی.عکستو در بک گراند کامپیوترم قرار دادی.تو روی قلبم با ملایمت کلیک کردی.عشق را در زندگی من ریست کرده و تمام غمهام رو شیفت دیلیت کردی.من هر جا باشم قلبم به تو کانکته.عشق تو قلب و مغز منو حک کرده.اسم تو در جای جای وجودم رجیستره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

شنيدم مصرعي شيوا که شيرين بود مفهومش.............منم مجنون آن  ليلا که صد ليلاست مجنونش

FROM YOU FLOWERSFROM YOU FLOWERS

آدم ها به هم گل مي دهند ، چون معناي حقيقي عشق در گل ها نهفته است . كسي كه بكوشد صاحب گلي شود ، پژمردن زيبايي اش را هم خواهد ديد . اما اگر به همين بسنده كند كه گلي را در دشتي بنگرد ، همواره با او خواهد ماند چون آن گل با عصر هنگام ، با غروب خورشيد ، با بوي زمين خيس و با ابرهاي افق آميخته است

 

هیچوقت از دوست داشتن انصراف نده..حتی اگه کسی بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه کن حتی اگر توش شکست بخوری .......اینو بدون که اگه کسی وارد زندگیت شد و گذاشت رفت علاوه بر اینکه خاطره بجا میزاره می تونه یه تجربه هم بجا بزاره.

گفتم نرو پرپر ميشم!! گفتي مي خوام رها بشم!!گفتم آخه عاشق شدم!! گفتي مي خوام تنها باشم!!گفتم دلم،گفتي بسوز،گفتم يه عمري باز هنوز!!! گفتم پس عمرم چي ميشه،گفتي هدر شد شب و روز،،!!!آي دلم!! گفتم آخه داغون ميشم!!گفتي به من خوش ميگذره!!گفتم بيا چشمام به تو!!گفتي آخه کي ميخره !!!  گفتم منو جنس مي بيني!!گفتي آره بي قيمتي!!!گفتم يه روز کسي بودم،،به من نکن بي حر متي گفتم صدام ميميره باز!گفتي به درد بسوز بساز!!گفتم حالا که پير شدم،،گفتي که از تو سير شدم!!گفتم تمنا مي کنم،،گفتي مي خوام خوردت کنم!!گفتم بيا بشکن تنو!!گفتي فراموش کن منو.......

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

 نامه ای از بنده ای خطاکار 

بسم الله النور.به نام خداوندي كه نور است و خالق نور.

سلام خداي مهربانم....

خداوندا!نميدانم نامه اي را كه ميخواهم برايت بنويسم،چگونه آغاز كنم؟

مطمئنم نامه ام را بي جواب نميگذاري.

الهي!تو بودي كه مرا از نيستي به هستي آوردي و من بودم كه نافرمانيت را كردم.نميدانستم اولين كاري كه كردي قلبم را خلق كردي تا جايگاه و خانه ات باشد تا نامحرمان در آن خانه نكنند.

خداوندا لطف و كرم تو بود كه روزي من را به خانه خودت يعني مسجد دعوت كردي.روزي كه رمضان بود و سفره رحمتت بر همه جا پهن بود.آن روز ندانستم چگونه شد كه به خانه ات راه پيدا كردم و در آنجا با كلام تو قرآن آشنا شدم.

از اسلام چيزي نميدانستم تا اين كه دعوتم كردي و من با تمام وجود محبت و عشق تو را در جاي جاي قلبم احساس كردم.مرا با خودت آشنا كردي و عشقت را در قلبم جايگزين عشقهاي كذايي نمودي.

حال ديگر تو صاحبخانه قلبم هستي و فقط تو را دارم.

تو را شناختم و به تو علاقه پيدا كردم.دانستم كسي هستي كه بر عيبهايم پرده كشيدي و خطاهايم را ناديده گرفتي.

الهي!همچنان كه ثابت كردي عاشق من هستي و دوستم داري من هم اين عشق را به تو ثابت ميكنم.

الهي!با حجابم ثابت كردم دوستت دارم و خودم را از نامحرمان حفظ كردم.

با يك تصميم جدي ثابت كردم عاشقت هستم.نماز نميخواندم و از رحمت تو به دور بودم.با نماز خواندنم ثابت كردم دوستت دارم.امر به معروف كردم و خواهرانم و برادرانم را از اين گناهان آگاه نمودم و ثابت كردم من هم بنده ناچيز تو هستم.

الهي!تو بودي كه مرا از تاريكيهاي ظلمت و جهل بيرون آوردي.

الهي!تو بودي كه دستم را گرفتي و مرا به سوي خودت صدا كردي.

خداوندا!اگر لطف و رحمت تو نبود اكنون بيچاره و اسير نفس بودم.

خدايا! من كوچكم و تو بزرگ.

الهي!اگر گناه من نزد تو بزرگ است پس عفو تو بزرگتر از گناه من است.

خدايا!اگر چه من لايق رحمت تو نيستم اما رحمت تو بر همه چيز وسعت دارد.

الهي!من توبه ميشكنم و تو توبه ميپذيري.

الهي!من گناه ميكنم و تو پرده بروي آن ميكشي.

يا ستار العيوب و يا غياث المستغيثين!دستم را بگير و از تاريكيها نجاتم بده.

 

Bouncing HeartsBouncing HeartsBouncing Hearts

 

                                         الهي آمين///عبد كوچك درگاه الهي

 

I pray the Getlteman who You carry to me I pray the Getlteman who you carry to Me on the wings of the Iontano Angels: where the Love not fight with the Dead women, and soccombe, the candid one, where the oleandri floriscono always com covered of rubini. where the moon spark and cries for being all unisono with the lovers. In that country far away I want to go, where the children running, gia suffer of love, where the children seated to the bloomed window sills in the evenings of Festivity gia cry furtively, with mestizia divine

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1384ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

.:::«صبر خدا»:::.

عجب صبري خدا دارد،اگر من جاي او بودم،همان يك لحظه اول كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي انصاف و بي وجدان،جهان را با همه زيبايي و زشتي به روي يكدگر ويرانه مي كردم.

اگر من جاي او بودم كه در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم،نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه مي كردم.

اگر من جاي او بودم كه ميديدم يكي عريان و لرزان،ديگري پوشيده صدها جامه رنگين،زمين و آسمان را واژگون مستانه مي كردم.

اگر من جاي او بودم،نه طاعت مي پذيرفتم،نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده،پاره پاره در كف زاهد نمايان،شبحه صد دانه مي كردم.

اگر من جاي او بودم،براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان،هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو آواره و ديوانه مي كردم.

اگر من جاي او بودم،به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم.

اگر من جاي او بودم،به عرش كبريايي ،با همه صبر خدايي،تا كه مي ديدم عزيز نا به جايي ناز بر يك ناروا گرديده خواري مي فروشد،گردش اين چرخ را ،وارونه،بي صبرانه مي كردم.

اگر من جاي او بودم،كه مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش،به جز انديشه عشق و وفا،معدوم هر فكري،در اين دنياي پر افسانه مي كردم.

عجب صبري خدا دارد!!!

چرا من جاي او باشم؟!

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد!...

وگرنه من به جاي او چو بودم،يك نفس كي عادلانه سازشي،با جاهل و فرزانه مي كردم؟!...

عجب صبري خدا دارد...عجب صبري خدا دارد.!!!

 

FROM YOU FLOWERS

بار خدايا بر من رحم کن

بر من که ميدانم ناتوانم رحم کن

با شد که خانه ای نداشته باشم

باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم

باشد که حتی عشقی در دل نداشته باشم

اما نباشم، هرگز نباشم

که از نعمت سلامتی برخوردار نباشم

هرگز نباشم

خداوندا نميدانم که چگونه شکرت کنم

نميدانم که چگونه بی تو زندگی کنم

پس همين گفته های اندک مرا قبول کن

اندک است اما از ته دل...

خدايا.....،

صد هزار مرتبه شکرت

جهان بازتابي از خود ماست، وقتي از خود بيزاريم از همه بيزاريم

و وقتي به همين كه هستيم عشق مي ورزيم

تمام جهان به نظر فوق العاده دوست داشتني ميآيد.

تصويري كه انسان از خويش در ذهن دارد، دقيقا تعيين ميكند كه

چه رفتارهايي از او

 سرخواهد زد، براي چه چيزي تلاش خواهد نمود و از چه چيزهايي اجتناب ميكند.

منشاء تمام افكار و حركات ما، چگونه ديدن خويشتن است

 ما همانيم كه معتقد به بودن آنيم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

گفتگو با خدا

الههم العن تقتل امیر المومنین (علیه السلام)

                                      خواب ديدم با خدا گفتگويي دارم.

 

 خدا گفت:پس ميخواي با من صحبت كني؟

 گفتم:اگه وقت داشته باشيد.

 خدا لبخندي زد و گفت:وقت من ابدي هست.

 چه سوالاتي تو ذهنت هست كه ميخواي از من بپرسي؟

 گفتم:چه چيزي بيش از همه شما رو در مورد انسان متعجب ميكنه؟

 خدا جواب داد...

 اين كه اونا از بودن در در دوران كودكي ملول ميشند.

 عجله دارن كه زودتر بزرگ بشن و بعدش هم كه بزرگ شدن حسرت

 دوران كودكيشون رو ميخورن.

 اين كه بيشتر سلامتيشون رو صرف به دست آوردن پول و ثروت ميكنن

 و بعد هم پولشون رو خرج حفظ سلامتيشون ميكنن.

 اين كه با نگراني نسبت به آيندشون زمان حالشون رو فراموش ميكنن

 طوري كه ديگه نه تو آينده زندگي ميكنن و نه تو حال.

 اين كه جوري زندگي ميكنن كه انگاري نميدونن كه موقعي هم فرا ميرسه

 كه همشون ميميرند و جوري هم ميميرند كه انگار هرگز زنده نبوده اند.

 خدا دستام رو تو دستاش گرفت و مدتي هر دوتامون ساكت مونديم.

 بعد پرسيدم...

 به عنوان خالق انسانها ميخواهيد كه اونا چه درسهايي از زندگي رو ياد بگيرند؟

 خدا با لبخندي جوابم رو داد و گفت:

 ياد بگيرند كه نميشه ديگران رو مجبور به دوست داشتن خود كرد.اما...

 ميتوان محبوب ديگران شد.

 ياد بگيرند كه خوب نيست خودشون رو با ديگران مقايسه كنند.

 ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي و ثروت بيشتري داره بلكه كسي

 هست كه نياز كمتري داره.

 ياد بگيرند كه تو ظرف چند ثانيه ميتونيم با كارامون زخمي عميق تو دل كسائي كه دوستشون

 داريم ايجاد كنيم و سالها هم وقت لازم خواهد بود تا اون زخم التيام پيدا كنه.

 ياد بگيرند كه با بخشيدن ميشه بخشش رو ياد گرفت.

 ياد بگيرند كه كساني نيز تو اين دنيا هستند كه اونا رو عميقا دوست دارن اما بلد نيستن

 احساسشون رو ابراز كنند يا نشون بدن.

 ياد بگيرن كه ميشه دو نفر به يه موضوع واحد نگاه كنند و اون رو متفاوت ببينند.

 ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران اونا رو ببخشند بلكه خودشون هم بايد خودشون

 رو ببخشن.و...

 ياد بگيرن كه من نيز اينجا هستم...

 هميشه

         

خدایا در دل همه ما نور خود را بینداز.

خدایا ما را در این زمین خاکی از لطف خود بی بهره مگذار.

خدایا تو بهترینی و من بد ترین.اما میدانم این فاصله با لطف و مهربانی تو از بین میرود.

خدایا به من رحم کن.به من که میدانم توانی ندارم.به من رحم کن که جز تو امیدی ندارم.

خدایا میدانم بزرگترینی.میدانی کوچکترینم.ومیدانم که بزرگترینها همیشه از کوچکترینها جدایند.

اما تو با تمام عظمت و جلالت مرا که زشت ترینم فراموش نمیکنی.

همواره از لطف تو در زندگی بهره برده ام.اما چون نمک را خوردم نمکدان را شکستم.

خدایا تمام گناهان مرا ببخش و کمکم کن تا به تو نزدیک شوم.

.::آمین یا رب العالمین::.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

.::مچاله::.

 دختر زیبایی بود. پشت پنجره بود. او هم نگاه پسر میکرد. نگاهش که ادامه داشت پسر جرأت کرد. اشاره کرد که دختر بیرون  بیاید. دختر لبخند زد.

بعدا پسر فهمید چه لبخند تلخی است. نگاه هم  میکردند. پسر این

پا و آن پا کرد. سه بار تا سر کوچه رفت و برگشت. باز با

دست اشاره کرد  که  دختر بیرون بیاید. صورت دختر

گرد و معصومانه بودکاغذ مچاله شده ای را از پنجره  

بیرون انداخت. رویش نوشته شده بود:
  از من بگذر...چون نمیتوانم

.::من فلج هستم::.

 

  valayat008@yahoo.com<<<...........

بي خانه اي بودم و بي پناهي

                         در عمق چشمانت آواره شدم

در ژرفاي نگاهت خانه اي ساختم

از اشک تو نوشيدم

اشکت آب حياتم شد

عمري در چشمانت زندگي کردم!!

                  از نگاه مقدست بر حريم کبريايي جان مي گرفتم

و از نگاه پر گناهت بر هوسهاي زميني بي جان مي گشت

حالا از من چه مانده باقي؟!!!

جزء گناهي که تو ديدي من سوختم و خاکستر شدم!!!!!

                             دلتنگم!!!

دلتنگ يک نگاه مقدسي که دوباره خدا را ببيني

                                     تو را به حرمت پاکبازان عشق الهي

                               دوباره خدا را ببين تا جاني تازه بگيرم.

 تو به من خنديدي... و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد... سيب را دست تو ديد... غضب
آلوده به من كرد نگاه... سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك... و تو رفتي و هنوز... سالها هست كه در گوش من آرام آرام... خش خش گام تو تكرار كنان ، ميدهد آزارم .و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا -خانه
كوچك ما سيب نداشت. من قامت بلند تو را در قصيده اي با نقش قلب تو،تصوير ميكنم.در شبان غم تنهايي خويش عابد چشم سخنگوي توام. من در اين تاريكي، من در اين تيره شب جانفرسا ، زائر ظلمت گيسوي توام.گيسوان تو پريشانتر ازانديشه من ، گيسوان تو شب بي پايان.جنگل عطر آلود. شكن گيسوي تو، موج درياي خيال . كاش با زورق انديشه شبي،از شط گيسوي مواج تو، من بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم . كاش بر اين شط مواج سياه همه عمر سفر مي كردم من هنوز از عطر نفس هاي تو سرشار سرور ، گيسوان تو در انديشه من ، گرم رقصي موزون . کاشکي پنجه من ، در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست. چشم من ، چشمه زاينده اشک ،گونه ام بستر رود .کاشکي همچو حبابي بر آب ، در نگاه تو تهي ميشدم از بود ونبود شب تهي از مهتاب، شب تهي ازاختر ،ابرخاکستري بي باران پوشانده ، آسمان را يکسزه. ابرخاکستري بي باران دلگير است ، و سکوت تو پس پرده  خاکستري سرد کدورت افسوس !سخت دلگير تراست .شوق باز آمدن سوي توام هست ،_اما، تلخي سرد کدورت در تو ،پاي پوينده راهم بسته، ابر خاکستري بي باران ،راه بر مرغ نگاهم بسته واي ،باران ، باران ! شيشه پنجره را باران شست. از دل من اما، _ چه کسي نقش ترا خواهد شست؟آسمان سربي رنگ، من درون قفس  . سرد اتاقم دلتنگ . مي پرد مرغ نگاهم تا دور، واي باران ،باران ، پرمرغان نگاهم را شست خواب روياي فراموشي هاست ! خواب را دريابيم ، که در آن دولت خاموشي هاست. با تو در خواب مرا لذت ناب هماغوشي هاست
  !من شکوفاي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم ، ونداي که به من مي گويد :( گر چه شب تاريک است) دل قوي دار سحر نزديک است دل من ، در دل شب، خواب پروانه شدن مي بيند. مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا مي چيند. آسمان آبي ، _نفس صبح صداقت
آبي ست_ديده در آينه صبح ترا مي بيند از گريبان تو صبح ، صادق مي گشايد پر و بال . تو گل سرخ مني تو گل ياسمني تو چنان شبنم پاک
سحري؟   _نه،_از آن پاکتري. تو بهاري ؟  _نه،_بهاران از تست. از تو مي گيرم وام ، هر بهار اين همه زيبايي را. هوس باغ و بهارانم نيست
!اي بهين باغ و بهارانم تو سبزي چشم تو _ درياي خيال. پلک بگشا که به چشمان تو دريابم باز، مزرع سبز تمنايم را. اي تو چشمانت سبز در من سبزي هذيان از تست . سبزي چشم تو تدخيرم کرد. حاصل مزرعه ي سوخته برگم از تست. زندگي از تو و _مرگم از تست سيل سيال نگاه سبزت ، همه بنيان وجودم را ويرانه کنان ميکاود. من به چشمان خيال انگيزت معتادم ، و در راه تباه ، عاقبت هستي خود را دادم آه سرگشتگي ام درپي آن گوهر مقصود چرا درپي گمشده ي خود به کجا بشتابم ؟ مرغ آبي اينجاست. در خود آن گمشده را دريابم در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار! كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن ! باز كن پنجره را ! تو اگر باز كني پنجره را،من نشان خواهم داد ،به تو زيبايي را . بگذر از زيور و آراستگي من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد كه در آن شوكت پيراستگي چه صفايي دارد آري از سادگيش چون تراويدن مهتاب به شب مهر از آن مي بارد . باز كن پنجره را من تو را خواهم برد؛ به عروسي عروسكهاي كودك خواهر خويش؛ كه در آن مجلس جشن  صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس صحبت از سادگي و كودكي است . چهره اي نيست عبوس . كودك خواهر من امپراتوري پر وسعت خود را هر روز شوكتي مي بخشد كودك خواهر من نام تو را مي داند نام تو را ميخواند !- گل قاصد آيا با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟! باز كن پنجره را من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حيات،آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز. باز كن پنجره را! - صبح دميد  چه شبي بود و چه فرخند شبي . آن شب دور که چون خواب خوش از ديده پريد . کودک قلب من اين قصه شاد ، از لبان تو شنيد :( زندگي رويا نيست . زندگي زيبايي ست . مي توان ، بر درختي تهي از بار، زدن پيوندي . مي توان در دل اين مزرعه خشک و تهي بذري ريخت . مي توان از ميان فاصله ها را برداشت . دل من با دل تو هر دو بيزارن ازفاصله هاست.) قصه ي شيريني ست . کودک چشم من از قصه ي تو مي خوابد قصه ي نغز تو از غصه تهي ست . باز هم قصه بگو ، تا به آرامش دل ، سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت يادگاران تواند . رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوكواران تواند . در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد رفته اي اينك، اما آيا باز بر مي گردي ؟ چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد چه شبي بود و چه روزي افسوس ! با شبان رازي بود . روز ها شوري داشت . ما پرستوها را ، از سر شاخه به بانک هي ، هي ، مي پرانديم در آغمش فضا . ما قناري ها را ، از درون قفس سرد رها مي کرديم . آرزو مي کردم ، دشت سرشار ز سرسبزي روياهارا من گمان مي کرم دوستي همچون سروري ، سرسبز چار فصلش همه آراستگي ست . من چه ميدانستم ، هيبت باد زمستاني هست. من چه ميدانستم ، سبزه مي پژمرد از بي آبي , سبزه يخ ميزند از سردي دي . من چه ميدانستم , دل هر کس دل نيست قلب ها , ز آهن و سنگ قلب ها ,ي خبر از عاطفه اند  
از دلم رست گياهي سرسبز , سر بر آورد , درختي شد , نيرو بگرفت . برگ برگردون سود . اين گياه سرسبز , سر برآورد درخت اندوه , حاصل
مهر تو بود و چه روياهايي ! كه تبه گشت و گذشت . و چه پيوند صميميتها،كه به آساني يك رشته گسست .چه اميدي، چه اميد ؟چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد دل من مي سوزد،كه قناريها را پر بستند .كه پر پاك پرستوها را بشكستند .و كبوترها را_ آه، كبوترها را...و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد در ميان من و تو فاصله هاست .گاه مي انديشم ،-  مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري ! تو توانايي بخشش داري .دستاي تو توانايي آن را دارد ؛_ كه مرا ،زندگاني بخشد . چشمهاي تو به من مي بخشد شور عشق و مستي و تو چون مصرع شعري زيبا،سطر برجسته اي از زندگاني من هستي دفتر عمر مرا ,با وجود تو شکوهي ديگر , رونقي ديگر هست . مي تواني تو به من , زندگاني بخشي , يا بگيري از من , آنچه را مي بخشي من به بي ساماني،باد را مي مانم .من به سرگرداني ،ابر را مي مانم .من به آراستگي خنديدم .من ژوليده به آراستگي خنديدم . - سنگ طفلي، اما،
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت قصه بي سر و ساماني من،باد با برگ درختان مي گفت .باد با من مي گفت :چه تهي دستي، مَرد !ابرباورميكرد من در آيينه رخ خود ديدم وبه تو حق دادم . آه مي بينم ، مي بينم تو به اندازه تنهايي من خوشبختي من به اندازه زيبايي تو غمگينم چه اميد عبثي من چه دارم که ترا در خور ؟ _هيچ . _هيچ . تو همه هستي من , هستي منتو همه زندگي من هستي ؟ _ همه چيز . تو چه کم داري ؟ _ هيچ  بي تو در مي يابم ، چون چناران كهن از درون تلخي واريزم را. كاهش جان من اين شعر من است .آرزو مي كردم،كه تو خواننده شعرم باشي . راستي شعر مرا مي خواني ؟ -نه، دريغا، هرگز،باورم نيست كه خواننده شعرم باشي . _كاشكي شعر مرا مي خواندي بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه بي تو سرگردان تر، از پژواکم _در کوه گردبادم در دشت ، برگ پاييزي ، در پنجه ي باد. بي تو، سرگردان تر، از نسيم سحرم از نسيم سحر سرگردان بي سر و بي سامان بي تو _اشکم ، دردم ،آهم . آشيان برده ز ياد مرغ در مانده به شب گمراهم . بي تو خاکستر سردم ، خاموش ، نتپد ديگر در سينه من ، دل با شوق ، نه مرا بر لب بانگ شادي ، _نه خروش بي تو ديو وحشت هر زمان مي دردم بي تو احساس من از زندگي بي بنياد ، و اندر اين دوره بيدادگري ها هر دم کاستن ، کاهيدن ، کاهش جانم ، کم کم . چه کسي خواهد ديد مردنم را بي تو ؟ بي تو مردم مردم گاه مي انديشم، خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي، روي تو را كاشكي مي ديدم .شانه  بالا زدنت را، _ بي قيد _ و تكان دادن دستت كه ، _مهم نيست زياد_ و تكان دادن سر را كه، _ عجيب ! عاقبت مرد ؟_ افسوس ! _ كاشكي مي ديدم ! من به خود مي گويم : چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ؟باد کولي ، اي باد! تو چه بي رحمانه ، شاخ پر درختان را عريان کردي و جهان را به سموم نفست ويران کردي ، باد کولي تو چرا شيهه کشان  همچنان اسب بگسسته عنان ، سم فروکوبان از خاک ، برآوردي گرد ؟آن غباري که بر انگيزاندي ، سخت افزون مي کرد تيرگي را در دشت. در غروب ، اين شفق شنگرفي ، بوي خون داشت افق خونين بود. کولي باد پريشاندل آشفته صفت! تو مرا بدرقه مي کردي هنگام غروب تو به من مي گفتي :_صبح پاييز تو ناميمون بود! من سفر مي کردم ، و درآن تنگ غروب ، ياد مي کردم از آن تلخي گفتارش در صبح صادق. دل من پر خون بود در من اينک کوهي ، سر بر افراشته بر ايمان است . من به هنگام شکوفايي گلها در دشت ، باز بر ميگردم و صدا ميزنم :(آي ! باز کن پنجره را ، باز کن پنجره را _ در بگشا !) (که بهاران آمد ! که شکفته گل سرخ به گلستان آمد) (باز کن پنجره را !که پرستو پر ميشويد در چشمه ي نور . ) (که قناري ميخواند، _ ميخواند آواز سرور ،) که: (_بهاران آمد که شکفته گل سرخ به گلستان آمد!) سبز برگان درختان همه دنيا را ، نشمرديم هنوز . من صدا ميزنم -( آي! باز کن پنجره ،باز آمده ام ) (من پس از رفتن ها ، رفتن ها ،)(با چه شور و چه شتاب ، در دلم شوق تو ، اکنون به نياز آمده ام ) داستان ها دارم ، از دياران که سفر کردم ورفتم بي تو . از دياران که گذر کرکدم و رفتم بي تو ،بي تو مي رفتم ، مي رفتم ، تنها ، تنها . و صبوري مرا ، کوه تحسين مي کرد من اگر سوي تو برگردم دست من نيست تهي ، کاروان هاي محبت با خويش ارمغان آوردم. من به هنگام شکوفايي گل ها در دشت ، باز بر خواهم گشت ، تو به من مي خندي من صدا مي زنم : _(آري ! باز کن پنجره را ! _ پنجره را مي بندي  با من اكنون چه نشستنها ، خاموشيها ، با تو اكنون چه فراموشيهاست . چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم خانه اش ويران باد ! من اگر ما نشوم، تنهايم تو اگر ما نشوي - خويشتني از كجا كه من و تو شور يكپارچگي را در شرق باز بر پا نكنيم از كجا كه من و تو مشت رسوايان را وا نكنيم . من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه بر مي خيزند من اگر بنشينم تو اگر بنشيني چه كسي برخيزد ؟ چه كسي با دشمن بستيزد ؟ چه كسي پنجه در پنجه هر دشمن دون - آويزد دشتها نام تو را مي گويند . كوهها شعر مرا مي خوانند كوه بايد شد و ماند ، رود بايد شد و رفت ، دشت بايد شد و خواند .در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟ در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟ در من اين شعله عصيان نياز، در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟ حرف را بايد زد ! درد را بايد گفت ! سخن از مهر من و جور تو نيست . سخن از متلاشي شدن دوستي است ، و عبث بودن پندار سرور آور مهرآشنايي با شور ؟ و جدايي با درد؟ ونشستن در بهت فراموشي _ يا غرق غرور؟سينه ام آينه اي ست با غباري از غم تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .آشيان تهي دست مرا ، مرغ دستان تو پر ميسازد. آه مگذار ،که دستان من آن اعتمادي که به دستان تو دارد به فراموشي ها  بسپارد . آه مگذار که مرغان سپيد دستت ، دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد . من چه مي گويم،آه ... با تو اكنون چه فراموشيها؛ با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست . تو مپندار كه خاموشي من، هست برهان فراموشي من . من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه برمي خيزند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

با ياد او كه هميشه به ياد ماست

  

اي قشنگ ترين بهانه زندگيم به من بگو مهرو محبت

را از كدامين چشمه زيبايي گرفتيكه خارها را

گل كردي و دلها را عاشق خود و انوار

كدامين ستاره اي كه روشنايي

 چشمانت را از آن گرفته اي

كه با نگاهت شعله عشق را

در جانم افروختي. صدايت را از كدام

مرغ خوش آوا گرفته اي كه طنين آن مرهم

 همه زخم هاي من است. خوابم مياد اما

مي ترسم كه بخوابم مي ترسم

 كه اگه بخوابم تو را درخواب

 ببينم كه از من جدا

مي شوي.

 

لعن علی عدوک یا علی . اولی ؛دومی ؛ سومی

سينه اي آتش گرفته ! روزگار بازيهاي فراوان دارد . دلم به آتش خوش بود و به ستاره ! عجيب است دلم خوش بود ! با آتش ... راستي مگر مي شود آتش هم خوشايند باشد ؟ ! ... آري بود . من نمي دانم با كه سخن مي گويم و كدام چشم مهربان حرفهاي خاكستر شده مرا مي خواند . همين را مي دانم كه در آسمان انديشه ام سكون موج مي زند و حتي يك باد هم نمي وزد... من عقاب دشت طلايي .. انديشه ام جنون را از ياد برده بود و اكنون سكون .. امتداد يك لبخند طولاني... نمي دانم چرا دل سپردن را هيچگاه از مادرم نياموختم .. او نيز سرسپردن را به من ياد داد ... سينه ام آتش گرفته است و خاكستر حرفهاي من انديشه ام را لبريز ساخته است......

براي يك سينه سوخته چه خنكايي بايد خواست؟

آنروز می آید

          روزی که صبح میشود

           و بنفشه شراب صورتی را مینوشد.

                                میدانی...هیچ نگران مباش !

                                                      آنروز دیگر بنفشه ...

                                                     دلتنگِ  تاخیر قطره های شبنم نمیشود .

                          او خود

روز ها و روز هاست  که مرده است.

                    و دیگر حتی

             باران شدن شبنم نیز به او نمی رسد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

بي‌تو، مهتاب شبي، باز از آن کوچه گذشتم،


همه‌تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،


شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،


شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.


در نهانخانه‌ي جانم، گل ياد تو درخشيد


باغ صد خاطره خنديد،


عطر صد خاطره پيچيد


يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم


پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم


ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.


تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.


من همه، محو تماشاي نگاهت.


آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان و زمان رام


خوشه‌ي ماه فروريخته در آب


شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و سنگ


همه دل داده به آواز شباهنگ


يادم آيد: تو به من گفتي:


ـ «از اين عشق حذر كن!


لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،


آب، آيينه‌ي عشق گذران است،


تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است؛


باش فردا، كه دلت بادگران است!


تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!»


با تو گفتم: «حذر از عشق!؟ ندانم


سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،


نتوانم!


روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،


چون كبوتر، لب بام تو نشستم


تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم...»


بازگفتم كه: «تو صيادي و من آهوي دشتم


تا بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم، نتوانم!»


اشكي از شاخه فرو ريخت


مرغ شب، ناله‌ي تلخي زد و بگريخت...


اشك در چشم تو لرزيد،


ماه بر عشق تو خنديد!


يادم آيد كه: دگر از تو جوابي نشنيدم


پاي در دامن اندوه كشيدم.


نگسستم، نرميدم.


رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،


نه گرفتي دگر از عاشق آرزده خبر هم،


نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم


بي‌تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

سلام!
ببين خدا جون! اين ایمیلو برات زدم که بهت بگم پاشو يه توک پا بيا اينورا کارت دارم.
بابا يه کم هم با فقير فقرا بپر!
در خانه ما رونق اگر نيست صفا هست خدا جون!
ميدونی اگه الان اينجا بودی چيکار ميکردم؟
اول يه عالمه سرت داد ميزدم بعدشم میپريدم تو بغلت!
آخه اينه رسمش؟!
ميدونم! ميدونم خيلی سعی کردی که من نفهمم! اما من تيزتر از اينام!
خر که نيستم که! فهميدم خودم !
چرا به
pm هام جواب نميدی؟! نکنه تو هم ignore
کردی منو؟
من ايگنور شده ی روزگارم! توام منو ايگنور کن! هيچ خيالی نيست!
حتما بايد
Buzz بهت بدم تا جوابمو بدی؟
بابا کوتاه بيا توروخدا!
جواب پی ام هامو که نميدی، حداقل گاهی اوقات يه
offline ناقابل واسم بذار که بفهمم هوامو داری!
از تو ليست بنده هات که
delete نکردی منو؟!
نه.....تو بامرام تر از اين حرفايی.....
خدا جونم، اکانت داره تموم میشه.اگه
dc شدم شما به high speed بودن خودت ببخش

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط مصطفی | 
خانه

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو

مدير وبلاگ

 

دوست عزيز من.بدون که دنيا جاي بزرگيه و براي من و تو هم به اندازه کافي جا هست...پس خودت رو دست کم نگير و تا ميتوني تلاش کن تا به هدف نهايي خودت برسي.
عشق تنها شيوه اي هست که با آن ميتوان به اعماق وجودي انسان ديگر دست يافت.موفق باشيد


ارتباط مستقيم با من

 جهت گفتگوي آنلاين و مستقيم با من آيدي valayat008 رو اد کنيد و يا بر روي شکلک زير  در صورت روشن بودن کليک کنيد.

بر روي شکل زير کليک کنيد

 

تبادل لينک و لوگو

انتخاب رنگ پشت زمينه وبلاگ

http://valayat008.persiangig.com/image/axshaye%20weblog/logo.jpg

دوستان من

وبلاگ بچه هاي علامرودشت(خودم)
وبلاگ شعر شیدا(مجتبی)
وبلاگ ققنوس نحس(الناز و برنادت)
سایت مقام معظم رهبری
شعرهای بی مخاطب(بهار)
عشق آسمونی(آیدا)
وبلاگ تنهاترینها(مسعود)
وبلاگ دلنوشته (سید مهدی)
سایت محبان مهدی
وبلاگ یک دنیا پدر(مصطفی+مریم)
وبلاگ زبور عشق(سعیده)
وبلاگ جوان پسند(الاف)
وبلاگ آقا روح الله
وبلاگ عطر ملکوت(منتظران ظهور)
وبلاگ دل نوشته(بهار)
وبلاگ آخرین معشوق(نگار)
وبلاگ محبان اهل قلم(بچه هاي روم محبان مهدي)
وبلاگ غروب ساحل(عبدالمهدی)
وبلاگ من عاشقم.عاشق(سمیه)
وبلاگ یا لثارات الحسین(داداش مجتبی)
وبلاگ آه عاشقان(یاسر)
وبلاگ بهانه عشق(ندا)
وبلاگ پاییز(سیما)
وبلاگ معشوق اگر معشوق بود(علیرضا)
وبلاگ از سر دلتنگی(مروارید)
بهانه قشنگ زندگی(محسن)
وبلاگ حجره(حاج رضا)
وبلاگ بي بي جون مثل هيچكس(آقا محمد)
وبلاگ بركه خيال(شميم)
وبلاگ شروع دوباره(همشهري عزيزم محمد)
وبلاگ عالی مخالف فیلتر(صفا)
وبلاگ پائیز بهاریست که عاشق شده است(رکسانا)

وبلاگ بچه هاي علامرودشت(خودم)

شعر شيدا(مجتبي)

عشق آسموني

(آيدا)

شعرهاي بي مخاطب

(بهار)

وبلاگ پاييز

(سيما)

وبلاگ تنهاترينها

(مسعود)

وبلاگ دلنوشته

(سيد مهدي)

سايت گروهي محبان مهدي

وبلاگ يک دنيا پدر(مصطفي+مريم)

وبلاگ زبور عشق

(سعيده)

وبلاگ جوان پسند

وبلاگ آقا روح الله

وبلاگ دريا و جزيره

(دريا)

وبلاگ يا لثارات الحسين(داداش مجتبي)

وبلاگ من عاشقم.عاشق

(آبجي سميه)

وبلاگ آه عاشقان

(ياسر)

وبلاگ آخرين معشوق

(نگار)

وبلاگ دل نوشته

(بهار)

وبلاگ ققنوس نحس

(الناز و برنادت)

وبلاگ از سر دلتنگي(مرواريد)

وبلاگ عطر ملکوت

(منتظران ظهور)

وبلاگ غروب ساحل(عبدالمهدي)

وبلاگ بهانه عشق

(ندا)

وبلاگ عاشق افسرده(عليرضا)

عضويت در وبلاگ

  جهت عضويت در وبلاگ و ارسال مطالب جديد وبلاگ اسم و ايمل خود را وارد نماييد





Powered by WebGozar

تابلو نظر سنجي وبلاگ


کدهاي آماري وبلاگ

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM
از اينکه به اين وبلاگ سر زديد يه دنيا ممنونم.......من هميشه پنج شنبه ها و جمعه ها آنلاين هستمطراح قالب
حسيني ن‍ژاد